X
تبلیغات
(پرانتزی هم برای من)
شعرهای شیپوری

من پر از شعرم و پر از شورم

شک ندارم شبیه منشورم

واژه­ بارن چشم­های توام

ولی از چشم تو کمی دورم

دورم از چشمِ تو هوا صاف است

بوفم و در نگاه تو کورم

دورمو صبرو بُردم از یادم

اول راهمو هنوز غوره­ م

ببینم تو هنوزم عاشقمی؟

این منم که با جفت چشات جورم؟

ناز و عشوه کرشمه آمدی و

شور دادی به ذهن ماهورم

شور دادی و تورمان کردی

ماهی­ ام تشنه­ ی همین شورم

ماهی­ ام، آب زندگی من است

عرقی شرمگین و مغرورم

چند بیتی گذشته از شعرم

نگرانم! رسیده منظورم؟!

دوری­ ات شعرپروری کرده

شاعرِ بیت­ های مهجورم

قافیه جیغ می­ زند که:«نرو!

«خسته­ ام من نمی ­رسد زورم»

من به محشر هنوز پابندم

شعرهایم اگر که شیپورند

قول داده خدا، خودش پایه­ ست

تا ببینم که با تو محشورم

 

[ دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 ] [ 1:33 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

خورشید دمید


زلفونه شبو بباف، خورشیدو نقاشی بکن

خزونو بدرقه کن، غماتو آبپاشی بکن


وسط برفای غم با خنده­ هات اُجاق بزن

بختتو با تختِ پیشونیه میترا طاق بزن


دلامون که بیقرارِ تو و افسانه شده

رستمو زنده کُنش که وقت شاهنامه شده


که موی رودابه رو به یلدامون پُل بزنیم

بیا حافظو بگیر باید تفأل بزنیم:


« مزرع سبز فلک دیدم و داسِ مه ِ نو

یادم از کشته­ ی خویش آمد و هنگام درو


گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید

گفت با این همه از حادثه نومید مشو»

[ یکشنبه یکم دی 1392 ] [ 0:8 قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

نام مسیحایی ات این برگه ها را درخت می کند.
صبح که از خواب بیدار شدم، سه سال پیش بود؛ آتش­ ها بجان درختها افتاده بودند، از برگها و شاخه های من هم عبور کردند.؛

داغتر از بوسه های جنگلهای گلستان کجا دیده ای؟ ابراهیم ها پیامبرانه- پشت به گلستان می کنند، لحظه ای که تو آتش بیار شوی.

صبح که از خواب بیدارشدم، دختر آذر لی لی کنان به خانه دهم رسید، پایش روی خط رفت و مثل گلستان سوخت. اصلا آذری که نسوزد و نسوزاند که آذر نیست.

پاییز، یکی یکی برگهای غرورم ریخت، تا تو اردی بهشتم شوی.

آذر مبدأ تاریخ است، تاریخی که زمانها در آن همه آینده است.

آذرها نبض تاریخ تند می زند، درست برعکس پلکهایم هنگام تماشایت.

سکوت نکن! سه سالگی سنّ شیرین زبانی ست. نگاه کن! حالا دیگر مدادم از چشم هایت پرحرف تر شده است، کاش هنوز هم دوست بداری اش.

وقتی که روی این برگه ها از تو حرف می زنم، سبز می شوند، جوانه می دهند؛ نام مسیحایی ات این برگه ها را درخت می کند.

[ یکشنبه دهم آذر 1392 ] [ 10:38 قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

داغ را بر تنم اتو کردم

قدر یک نقطه نیستم اما نقطه نقطه به درد خوکردم

تا که صبر از دلم جوانه زند، درد را درخودم فروکردم

 

نقطه نقطه کشیدم از هرجا، هی تلمبار می شدم در خود

روی هم رفته هی چروک شدم داغ را بر تنم اتو کردم

 

درد تاجی ست از ازل با من، صبرطوقی ست از الست انگار

لوح محفوظ بوده ام شاید هرچه او گفت بازگو کردم

 

ای خداوندگار  ممنونم، ای خدا درد را نگیر از من

من به این دردهام مغرورم، -اعترافیست- تازه روکردم

[ یکشنبه سوم آذر 1392 ] [ 8:27 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

امسال هم عزاداری در تکیه هنرمندان
با سلام خدمت همه دوستان

ضمن عرض تسلیت به مناسبت فرارسیدن ماه محرم.

برنامه ی عزاداری امسال  تکیه هنرمندان همچنان در « خانه ی باقری ها»، هرشب از ساعت 6.30 تا10

[ چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 ] [ 1:42 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

انفجار در حرم مطهر شهید گمنام دانشگاه گلستان
 

حرم مطهر شهید گمنام دانشگاه گلستان ساعت 3 بامداد روز سه شنبه 7/8/1392 در
 حالی در آتش سوخت که تمام رسانه های محلی در حال پوشش اخبار
 یازدهمین اجلاس پیر غلامان حسینی در گرگان بودند.
بنابر اعلام مسئولین دانشگاه گلستان و با استناد به گزارش سازمان آتش نشانی گرگان ،
حرم مطهر شهید گمنام دانشگاه گلستان به علت اتصالی برق دچار آتش سوزی شده است و
 این مساله در بایکوت کامل خبری و رسانه ای قرار گرفته است اما بنابر نامه ی
 اعضای کمیته ی دانشجویی استقبال از شهید گمنام و خادمین این حرم،
 آتش گرفتن یا بهتر بگوییم انفجار در حرم شهید گمنام دانشگاه گلستان
 در مرکز گرگان یک انفجار برنامه ریزی شده بوده است. این کمیته افزوده است
 با توجه به تحقیقات میدانی و موارد کشف شده
 این حادثه به صورت کاملا عمدی بوده است و
 دلایل خود مبنی بر وقوع یک جنایت و هتک حرمت را به شرح ذیل اعلام نموده است:
1-همزمانی این انفجار با آغاز اجلاس بین المللی پیرغلامان حسینی در شهر گرگان و
 همزمانی آن با نشست مدیران فرهنگی دانشگاه های منطقه سه کشور و
 در نتیجه عدم توجه رسانه ها به این حادثه

2-عدم قطع شدن فیوز برق علی رغم آن که آتش نشانی در گزارش خود
 اتصالی را دلیل آتش سوزی عنوان نموده است

3-سالم بودن تمام پروژکتورهای استفاده شده در حرم شهید علی رغم 
ادعای آتش نشانی مبنی بر اتصالی

4- عایق بودن تمام پروژکتورهای و سیم های استفاده شده در حرم شهید
5-کشف یک عدد اسپری گاز(gas spray) منفجر شده در فاصله 6 متری حرم شهید
6-کشف سه عدد کلاهک gas spray در حرم شهید گمنام که کاملا سوخته است
7- گواهی 4 تن از دانشجویان ساکن در همسایگی دانشگاه مبنی بر 
شنیدن صدای انفجار در ساعت 3 بامداد روز سه شنبه 7/8/92 در دانشگاه
8-وجود قرآن ها و مفاتیح در خارج از حرم و خارج از جایگاه تعبیه شده
 به صورت کاملا سالم
9-کشف تصاویر سوخته حضرت امام خامنه ای 28 ساعت بعد از حادثه 
در کنار حرم شهید گمنام
همچنین این کمیته در نامه خود خطاب به دکتر قربانی ریاست دانشگاه گلستان
گزارش سازمانآتش نشانی مبنی بر اتصالی در حرم شهید گمنام را به طور کامل رد نموده و
 آن را فاقد نگاه کارشناسانه قلمداد نموده است.

دانشگاه گلستان در مرکز شهر گرگان در محل قدیم دانشگاه علوم کشاورزی
 واقع شده است که باتوجه به عدم واگذاری چند ساختمان باقی مانده به
 دانشگاه گلستان کنترل امنیت و ورود و خروج این سایت دانشگاهی
 همچنان در اختیار دانشگاه علوم کشاورزی و منابع طبیعی گرگان است.
 
 
 

[ دوشنبه سیزدهم آبان 1392 ] [ 10:34 قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

دومین جلسه کانون انجمن در تالار فخرالدین اسعد گرگانی
سلام به همه

خوشبختانه پس از دَدو بَدو کردنای بچه های ترانه سرا و ترانه دوستها، مجوز انجمن ترانه از اداره محترم ارشاد گرفته شد. جلسه ی افتتاحیه ش که پر شور برگزار شد هیچ ، پنجشنبه 28شهریور ماه در سالن کوچیک تالار فخرالدین، دوین جلسه ش برگزار میشه.

توی این جلسات ترانه های حاضرین نقد میشه و عزیزانی که تمایلی به نقد شدن کاراشون ندارن و فقط دوست دارن که کارهاشون شنیده شه، در پایان ترانه هاشونو میخونن.

این جلسه برای تمااااااااام ترانه سراهای استان گلستانه. یه فرصته خیلی خوب، هم برای بروبچ موسیقی و هم واسه ترانه سراها که از قِبَلش این دو گره باهم بیشتر آشنا میشن و در نتیجه آثار خوبی « انشاءالله» تولید خواهد شد.


به هوش و به گوش باشید: تاریخ برگزاری این جلسات، پنجشنبه های آخر هر ماهه.

[ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 ] [ 10:22 قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

اینبار برای کودکان گرگان

در گرگان نیز مشابه پاره ای دیگر از فرهنگ های مردم ایران زمین، در شب چهارشنبه سوری آداب و رسومی وجود دارد که در برخی موارد با آنها مشترک و  در برخی از جزئیات تفاوتی نیز دیده می شود؛ اینکه در این شب، آتشی روشن شده و مردم از روی آن پریده تا زردی شان را به آتش دهند و از آتش، سرخی اش را بگیرند از رسوم کل مردم ایران بوده و برخی در کنار این رسم، رسم قاشق زنی را نیز داشته اند که گرگان نیز از آن جمله ی شهرها بوده است، بدین صورت که افرادی پتو و یا چادری بر سرشان انداخته تا چهره شان شناخته نشود و بعد به در خانه ها میرفتند و با قاشق و کاسه ای که در دست داشتند، ضربه هایی میزدند و شعر ویژه این شب را  می خواندند و  از صاحبان خانه، شیرینی و یا پول دریافت می کردند و برخی نیز به شوخی روی سرشان آب می ریختند و در همین حین بر در خانه ها برای فالگوش می ایستادند و اولین جمله ای را که می شنیدند فال سالشان قرار می دادند و مردم سعی می کردند تا در آن شب حرفهای خوب بزنند. در گرگان علاوه بر اینها، در این شب آینه می خرند و بر این باورند که روشنی است و شگون دارد. برخی نیز مقیدند تا آجیل شب عیدشان را هم در این شب بخرند. از دیگر رسوم گرگانیها در این شب این بوده است که مادران دختران دم ِ بختشان را با جارو از خانه بیرون می کرده به این امید که در سالی که پیش روست به خانه ی بخت بروند.

و اما

حفظ این آداب و رسوم و انتقال به نسل بعد برای زنده نگه داشتنش من را بر آن داشت تا قدمی برای انتقال آن به نسل کودکِ گرگانی برداشته و با وارد شدن به دنیای حیوانات که همیشه در ادبیات کودک جذاب بوده و اثر را فانتزی کرده، شعری با همین مضمون بگویم تا گامی کوچک برای زنده نگهداشتن فرهنگ و گویش شهری که در آن نفس می کشم بردارم:

قاشق زنی

 

قاشق بیگیر و تاس1 رِ بارا شیرینی          خِوَر خِوَر2 می ریم به قاشق زنی

کُلاغِ گورچُکُل3 رِ هم خِوَر کن                 ماچِکُل ماتِشکه5 رِ دس به سر کُن

بِدو برو پاپولو6 رِ صداکن                          پَرپَرو7 رَم پُف کن8 و بعد هواکن

بنچه9 چو10 رِ بده دسِّه دارتُکُل11              یَک ذِره بنزین، یه ذِره الکل

یَک پتو بردار بارا12 رو کلّه ما                    تا هیچکی نشناسما تو ملّه ­آ13

قاشق بیگیر و تاس رِ بارا شیرینی            خِوَر خِوَر می ریم به قاشق زنی

***

ایبو14 داره باران مُباره15!!                 مگه خِور از ما نِداره؟!

مگه نِمِدانه که فردا                       چارشنبه­ ی آخرساله؟!

-  -

چلیکا16 رِ جمع کنین                       تَر مِشه، زیر نُودانه17

خَیلی خیسه همه جا                      گِل و تول پلغانه18

اگه سرما بخوری                             خِلِ19 دُماغت قندیله

هَی کُلِش20، هَی اَشنُفِه21              باز حلوا اُماج تعطیله

***

پس بِدو تا اسمِ چِل کَل رِ سریع بینویسیم

که هنوز اوله بارانه و خَیلی خیسیم22

داوود کل: نوشتم              ممود(محمود)کل: نوشتم

ضیاکل: نوشتم                 عطا کل: نوشتم

«اتوکل توته بکل،              پنجه بیگیر نون و شکر»23

اینجه گرگان. باراناش             شِلاب شِلاب شَرشَرشَر

***

آینه بخر! شگون داره، روشنیه؛             حالا که امشو  شو قاشق زنیه

هرچی شنیدی امشو فاله سالته           اگر که خُب، اگر که بد دنبالته:

جانته بشم! خَیر بیوینی الهی !               اَی کورشده! سولاخ به تن! کجایی؟

آهای آهای، خِور خِور، هوار هوار             تق و تق و تق قاشق ِ با تاس صدا بیار

    «من درویشم، دوره پیشم                     تا نگیرم  رد نِمِشم»24

    تاسِ منِ پُرکن، پُره از شیرینی               حلوا اماج، نون عیدی زنجفیلی25

 

1-     تاس: کاسه. 2- خِوَر خِوَر: خبرخبر.  3- گورچُکُل: صفت کسی که از همه چی خبر دارد. 4- ماچِکُل: مارمولک.

5- ماتِشکه: هرزه. 6- پاپولو: پروانه.  7- پرَپَرو: قاصدک. 8- پُف کن: فوت کن. 9- بنچه: دسته (یک دسته از چیزی). 10- چُو: چوب.  11- دارتُکُل: دارکوب. 12- بارا: برای.  13- ملّه آ: محله ها. 14- ایبو: لفظی برای تعجب. 15- مُباره: می بارد. 16- چلیکا: هیزم. 17- نُودانه: ناودان. 18- پلغانه: فوران می زند. 19- خِل: آب دماغ. 20- کُلِش: سرفه. 21- اَشنُفه: عطسه. 22- در گرگان رسم است که برای بند آمدن باران اسم چهل کچل را می نوشتند. 23- این بیتی از یک ترانه ی قدیمی گرگان است. 24- این بیت نیز شعری ست که در مراسم قاشق زنی خوانده میشد(من درویشم، گوز به ریشم،  تا نگیرم  رد نِمِشم). 25- حلوا اُماج و نون عیدی(و یا نون زنجفیلی) از شیرینی های مخصوص عید نوروز است.

 

 

 

[ سه شنبه پنجم شهریور 1392 ] [ 10:42 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

فروردین گرگان از بلندای هزارپیچ

http://www.upload9.ir/images/un8lbi9nh49kzg6eghcr.jpg

[ پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 ] [ 11:36 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

سومین جشنواره وبلاگ نویسی گرگان

[ پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 ] [ 11:30 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

کودکی را در خودم می کارم
  حالا که خوب دقیق می شوم، می بینم بدم هم نمی آید برگردم به دوران کودکی و خدا را تجسم کنم. انگار گاهی اینجوری بهتر می شود نزدیک تر شد. اخم کمرنگی که جذابش می کند، اما لابلای اخمهایش مهربان است، مهربان و ساکت! لبخندهایش مال روزهایی است که آبی هایم مایل به سبز می شود، می خندد، نه. لبخند می زند. دست راستش را جلو می آورد و شانه ام را می فشارد، آنقدر مطمئنم می کند که فکر می کنم که اگر یک نخ از میل گنبد به المان گرگان وصل کنند، چشم بسته می توانم راه بروم و یکریز گل به سر همه بپاشم. گاهی هم دست به دست شاخه ها می دهم و از قناری  نُت هایش رابه امانت می گیرم و در دستگاه خودم کوکش می کنم. کوک می شوم، بال در می آورم و کودکی را در خودم می کارم تا جوانه ات همیشگی باشد. /

[ پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 ] [ 11:10 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

سرنوشتی لَپَّرِ از خیر می خواهم!

از پایان نامه ی درجازده گرفته تا رمان های صف کشیده برا خواندن؛ از متن های باید نوشته شده برای کلاس گرفته تا پرسشهای هنوز درنیاورده ی بازی سیمرغ. از فلانهای بی آغاز گرفته تا بهمانهای بی سرانجام! می بینی؟! چه ساده می شود، ذهنم را از دغدغه های به زعم خودم مهم پرکنم تا جایت تنگ شود؟!

گرچه سبد میوه ای که پریشب بلند کردم خیلی سنگین بود و دوشم از آن شب درد می کند، اما بدم هم نمی آید که دردم را گردنِ چند سطر اول بیاندازم و بعد به نقطه ای خیره شوم و بگویم: «چقدر کم پیدایی رفیق!» و تو احتمالن لبخند بزنی تا لحنم به شکایت نکشد. دوشم هنوز درد می کند از خالیه دستهایت. هنوز عادتش نداده ام که دنبال بهانه ای جز تو بگردد. پس بسم الله!

بسم الله الرحمن الرحیم؛ شب قدر بود و من یک جزو عقب مانده و جزو همان روز را هردو باهم می خواندم. ساعت 11شب، روی تراس. زیباشهر خنک خنک، باران نم نم. از هال صداهای اینکه «امشب کجا برویم» می آمد که داشت با سنگین شدن چشمهایم، صداها مبهم و مبهم تر می شد در همان حال بود که تصمیم گرفتم یک ساعتی را بخوابم تا برای احتمالن مسجد و یا کنار تلوزیون بودن سرحال باشم. روی سجاده ی مخملی ام که دوستیمان دارد وارد هشت سال می شود، خوابیدم. خوابیدن روی سجاده را از صدیقه هاشمی توی خوابگاه یادگرفتم، بعد از مراقبه های سه نفره یمان با سعیده بعد از نماز صبح که خیلی می چسبید و بعد مثل هیچی ندیده ها از دیده هایمان حرف می زدیم و به زعم خودمان تأویلش می کردیم. من خوابیدم تا خود صبح، همان صبحی که شبش شب قدر بود، نمازم قضا شد. خواب در تمام وجودم جاخوش کرده بود که هرچه به ذهنم رجوع کردم، نفهیمدم چجوری از تراس به اتاق آمدم.

و هنوز گردنم درد می کند از جای خالیه دستهایت که بیدارم نکردی!

اولین بارم نیست نماز صبحم قضا شده اما، این دفعه سوزش از دردِ بقیه ها کاری تر است انگار. درست همان شبی که لابلای قرآن خواندن یک جزو عقب مانده داشتم دعاها را فولدر بندی می کردم تا شب بی دغدغه و بدون فشار به ذهن پرمشغله ام را، تقدیمتان کنم. اما خواب، مهمان ناخوانده ای که میزبان را به خوی خود درمی آورد.

و من هنوز با گردنی که درد می کند امیدوارم سرنوشتی لَپَّرِ1 از خیر را برایم بخواهی و بگردانی.

 

1. لپّر: (=به لهجه گرگانی) لبریز

  

[ دوشنبه هفتم مرداد 1392 ] [ 3:6 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

گوش کن صدای بال فرشتگان می آید

ضیافت در آسمان است، یا آسمانیان در زمین نور می پاشند؟!

[ چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 ] [ 7:5 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

السلام علیک یا اباعبدالله


أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء

عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند

(بحارالانوارج/ 93 ص/ 294)

[ چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 ] [ 9:57 قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

یکی با لهجه ی آسمونی دعوتم کنه



http://u26.fileup.ir/l/p/2092639/51b1ecb209a0528d/d9dbb74a/51b1ecce/30/wZwpmLwkTMwcGcq91NwQDMxEDMyAiZvBSew92Q/c7157


یه کت مِشکی ساده ی بلندو چوپ پری

یا دوجفت کفشی که راهی میشه توی قفسه

آرزومه که منم جارو تو دسّم بگیرم

یه ندایی از یه جا بگه بهم غصّه بسه

 

یکی با لهجه ی آسمونی دعوتم کنه

وقت واکردنه فرشا واسه­ ی دعاکمیل

یا اگه پیری بخواد دسّشو محکم بگیرم

با یه لبخندی نشون بدم که با کمال میل

 

دست بچه ای رو که گم می کنه مادرشو

بگیرم تا دفتر ِ گمشده ها راهی کنم

وقت دون پاشیدن عاشقای بومی شده

یه دعایی ام واسه کفترای چاهی کنم

....

[ جمعه هفدهم خرداد 1392 ] [ 6:39 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

خدایا شکرت!

واسه تموم مهربونیهات شکر

از همه ی جسارتام روسیام

[ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 11:56 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

یازده اردی بهشت -بسیار متفاوت- مبارک
امسال حضرت زهرا(س) به اردی بهشتی ها، عنایت داشت! بسیار عنایت داشت!


برای آسمان سرگرمی ای شیرین تر از این هست

که آبی بر تنش پاشد از آبی نگاهِ تو ؟!!

[ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 3:58 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

غزل ترین شاعر

سعدی شاعری است برای تمام فصول زندگی؛ هم شور و بی تابی جوانی را فریاد می زند و هم پند و نصیحت دوران پیری را زمزمه میکند باشد که مخاطب  ذائقه اش با کدام یک همساز شود!

غزلی از غزل ترین شاعر:

چشم رضا و مرحمت بر همه باز می‌کنی

چون که به بخت ما رسد این همه ناز می‌کنی

ای که نیازموده‌ای صورت حال بی‌دلان

عشق حقیقتست اگر حمل مجاز می‌کنی

ای که نصیحتم کنی کز پی او دگر مرو

در نظر سبکتکین عیب ایاز می‌کنی

پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم

قبله اهل دل منم سهو نماز می‌کنی

دی به امید گفتمش داعی دولت توام

گفت دعا به خود بکن گر به نیاز می‌کنی

گفتم اگر لبت گزم می‌خورم و شکر مزم

گفت خوری اگر پزم قصه دراز می‌کنی

سعدی خویش خوانیم پس به جفا برانیم

سفره اگر نمی‌نهی در به چه باز می‌کنی


[ یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ] [ 5:23 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

قلب بهار می تپد!

اردی بهشت، آمدنش سبز می کند

بر شاخه های سبز درختان جوانه را



[ یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ] [ 5:8 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

حياط ما شاعر است
شكوفه ها

             قافيه هاي درختانند.

فرقي نمي كند

غزل آلو

        يا رباعي شاهتوت

تازه فهميدم

ازگيل خانه ي ما قصيده سراست.


خوش بحال خودم

كه

         درخت شدم.

[ شنبه سوم فروردین 1392 ] [ 4:52 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

لب بازکن که باد سمت تو می وزد

یک آن ِ بیکران، یک آتش از بهشت

من را کجا کشید این خطِ سرنوشت؟


تو آمدی که تا بازآفرینی ام

من جاگذاشتم خود را در آن سرشت


وقتی خدا تو را در عشق آفرید

پیشانی مرا با شعر می نوشت


ای مهربان عزیز! ای عاشقانه ریز!

ای آن ِ بیکران! ای آتشِ بهشت!


لب بازکن که باد سمت تو می وزد

یک واژه هم بس است در بیتگاه کشت

 

[ شنبه دوازدهم اسفند 1391 ] [ 9:38 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

ساخت "اِلمان گرگان" با کاغذ توسط مربیان کانون پرورشی فکری گرگان- مجتمع ویلاشهر

دهه فجر 1391


برچسب‌ها: اِلمان گرگان

[ شنبه چهاردهم بهمن 1391 ] [ 4:56 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

حَسُنت جمیعُ خِصاله

گاهی که فقط از زاویه بشر بودنت نگاهت می کنم، می گویم چگونه می شود، نه بار در روز( با معیار نماز یومیه تنها) به نام و فرستاده بودن خودت شهادت بدهی و –نعوذ بالله، نعوذ بالله- مغرور نشوی. اصلا چه چیزها را نشانت داده­ اند که فقر را برگزیده ­ای؟!

گشایش سینه تا کجا؟! موسی با تمام کلیم الله بودنش از خدا شرح صدر می خواهد اما خدا خودش مورد خطابت قرارت می دهد و می گوید: ألم نشرح لک صدرک؟!

اصلا مقایسه ات با موسی(ع) تماشایی است؛ او سراسر طلب است و نمی ستاند اما خداوند تمام خداییش را بپایت می پاشد. آنجا که موسی می گوید: « ربِّ أرنی» و خدا پاسخش می دهد: « لَن تَرانی» و آنجا که سکوتت در طلب، زبان پروردگار می شود و در معراج، عیان، خودش را نشانت می دهد.

ای بلند طبع! من را فراموش نکن!

 

 

[ سه شنبه دهم بهمن 1391 ] [ 0:39 قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

فایل صوتی شعر«اسم مرا بخوان»

[ شنبه بیست و سوم دی 1391 ] [ 8:22 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

مِدانی کَیِّه که من بی خِوَرَم از حالت؟

کُجه هستی؟ کی گرفته زیر پرو بالت؟


تو که چوب مَچِّدی بودی، چِره پس پَیدات نیس؟

چِره خو رفته دِگه اُنهَمه قیل و قالت؟!


دیگ به لَغلُو مِگه سیا، سُپایه صَلَّ الله

باز منه رِِ میگی هرسال دریغ از پارسالت؟


تو علی بیغم بودی، غصه چِکارت کرده؟!

چی شده عَینَهو کُندُس شده چشم و چالت


نِگا آدما بارام عَین تَلو سِخ مِزِنه

نکنه یکی ازم بُپُرسه از احوالت!


اِنقِذر نییامدی بنده کُلو زِده دلم

مِدانی کَیِّه که من بی خِوَرَم از حالت؟

[ دوشنبه هجدهم دی 1391 ] [ 5:28 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

فایل صوتی دوشعر «هرکجئه قَلبَمه مُچُکولم بازم توئی» و «شانه هایت که می خورد به تنم»

[ یکشنبه هفدهم دی 1391 ] [ 7:46 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

«اسم مرا بخوان ... »

اسم مرا بخوان که به خود غبطه می خورم

وقتی که از طنین لبت خوانده می شوم

پرواز می کنم، خود مهتاب می شوم

وقتی که در حریم شبت خوانده می شوم


مهتاب می شوم که تو خورشید من شوی

خورشید می شوی و مرا آب می کنی

ما بین پلک بستن و وا کردنت مرا

مانند موج مد زده بی تاب می کنی


بی تاب می کنی و من از دست می روم

از دست می روم که به دستم بیاوری

عریان شدم به حرمت یوسف که گفته است

باید لباس وسوسه را در بیاوری



عریان تری که آب خجالت کشیده است

آزادتر که باد به گردت نمی رسد

من را به این رهایی روحت گره بزن

حتی اگر به گوشه ی دردت نمی رسد


برچسب‌ها: اسم مرا بخوان که به خود غبطه می خورم عریان شدم به

[ جمعه دهم آذر 1391 ] [ 2:41 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

من پرسش سوزان حسینم یاران

عزاداریتون قبول!

مراسم سوگواری امام حسین (ع) هرشب کنار امامزاده نور خانه « باقری ها» هیئت هنرمندان.

برنامه های معمول هرشب: نقد و بررسی اشعار عاشورایی، نمایشنامه خوانی عاشورایی، پخش مستند عاشورایی و سخنرانی و مداحی.

برنامه های جنبی: برگزاری کارگاه های هنرهای تجسمی.



[ دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 ] [ 9:47 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

مییَن ِ گرگان ِ ما با حرمِت فاصله نیس
 

اِنقِذَر ردمِشن از اینجه تُمامِ زائِرا   

که یقین فِک مُکُنی مَشَد تا اینجِه آمِده

هنو تو زُبانته دعا، بگوشش مِرِسه    

-جانِشِه بِشَم- چقد سریع آقا جُواب مِده

سینه سو وختی که افتو توئه نلبندانه   

مُپاشه نورِشه رو پیکرِ  مچِّد جامه(جامع)

اِنقِذر بوی خراسان رِ میاره با خودش   

که ازین عطرشه که هرجا مِره خوش نامه

مُمانم پس چِرِه دیربِدیر من اونجه مِرِسم؟!   

مییَن ِ گرگان ِ ما با حرمِت فاصله نیس

گُنا از سرتاپا ما هَی داره پلغان مِزِنه           

نه،... یکی جلو زُبانمه گرفته مِگه هیس!

تو حرم خودم رِ می وینم که جیجو مِزِنم    

دَجِه بَجه مُکُنم، شاب مِزِنم با ذوق و شوق

روبرو پنجره فولادتو چُندُلَک زِدَم                 

باز یَقَن شفا دادی اینجه شده شُلَغ پُلُغ

-جانِته بشم- که ابر عَین تو بخشش نِداره   

اون با گریه مِده، تو مِئرِته(مهر) با خنده مِدی

من مِترسم بیام اینجِه و برم بعد بیوینم           

اِنقِذَر دلم سیا بوده منه رِ ندیدی

زیرِ گنبذِ طلا پابرنه ایس مُکُنم                 

که مِگن کوشا رِ دربیارین اینجه بِئتَره

چشممه مِبندم عیزِناله هارِ مشنوم                 

دلا خونه، سینه ها از غم و غصه لپّره

چره همچین شدم از غصه دارم حرف مِزِنم؟       

هرکی که آقا نگاش کرده دِگه بی درده

تو دلش عاروسیه، چکّه بروشا مُکُنه                  

مگه اینجا مِشه دسّ خالی کسی برگرده؟!

 

اِنقِذَر: اینقدر. یقین: یقینا. مَشَد: مشهد. سینه سو: آغاز صبح. وختی: وقتی. افتو: آفتاب. نلبندانه: نعلبندان. مُپاشه: می پاشد. مچِّد جامه: مسجد جامع. مُمانم: تعجب می­کنم. اونجه: اونجا. مییَن: میان. گُنا: گناه. پلغان مِزِنه: فوران کردن. جیجو مِزِنم: دورزدن. شاب مِزِنم: قدم زدن. چُندُلَک: چمپاتمه، نوعی نشستن. شُلَغ پُلُغ: شلوغ. ایس مُکُنم: ایستادن. کوشا: کفش ها. بِئتَره: بهتره. عیزِناله: عجزوناله. لپّره: لبریز. چکّه بروشا: یکریز دست زدن.

 

 

[ دوشنبه پانزدهم آبان 1391 ] [ 11:6 قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

هشتم آبان. ایستگاه پرواز


علاقمندی به شعر از دوران ابتدایی ، جایگاه خودش را در دلم پیداکرده بود، از همان زمان کودکی که شعر بی وزن و قافیه می گفتم و با ذوق و بدون خجالت برای بقیه می خواندم و بقیه هم تشویقم می کردند(البته گمان نکنم شعرم را تشویق می کردند شاید تشویق برای اعتماد به نفسم بود) تا دوران دبیرستان؛ از همان سال اولش که دوباره  شعر به سراغم  آمد و به سفارش یکی از همکلاسیهایم رفتم و در جلسات شعر تالارفخرالدین شرکت کردم که یک غزل خواندم و خیلی  هم تشویقم کردند. البته کار،کار قوی ای نبود قاعدتا؛ اما احتمالا چون کوچکترین عضو آنجا بودم تشویق شدم. در هرصورت دلیلش هرچه باشد، علاقمندی ام را به شعر گفتن و خواندن بیشتر کرد. اما هنوز در جریان مباحث نقد نبودم و احتمالا اگر توصیه ای هم برای بهتر شدن شعرهایم می شنیدند ، خیلی در بند گوش دادن به آنها نبودم و شعرهای دیگران را هم گوش نمی کردم. بیشتر به فکر این بودم که  برای هفته بعد شعری جدید بگویم. تا اینکه دوم دبیرستان بودم که با دیدن کتاب « گلها همه آفتابگردانند» در یکی از کتابفروشی ها جذب آن شدم و آن را خریدم. با اسم قیصر و شعرهایش در حد شعرهایی که  توی کتاب فارسی مان بود آشنا بودم، اما این کتاب یک چیز دیگر بود. از اسم کتاب گرفته تا شعر پشت کتاب. خیلی شیفته اش شده بودم. تازه آن موقع فهمیدم که شعر یعنی چه! چطور می شود بی تکلف، ساده حرف زد. علاقه مندی به این کتاب، آرزوی ای را در دلم می پروراند و آن قبولی در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران بود؛ چون شنیده بودم که دکتر قیصر استاد آنجاست. کتاب « گزینه اشعار قیصر امین پور» که عیدی ِ یار غارم مینا در سال پیش دانشگاهی  بود، من را برای تحقق این آرزو بیشتر تشویق می کرد. تا اینکه سال 84 کنکور را دادیم. اما دانشگاه تهران قبول نشدم و رفتم دانشگاه فردوسی. دورادور از طریق دوستان جویای کلاس های دکتر قیصر می شدم و شعرهایم را به دستشان می رساندم تا از نظریاتشان بهره مند شوم.  تا اینکه سال بعدش به علت بیماری دانشگاه نمی آمدند و سال بعدترش هم  که زمینه پروازش آماده شد. هشتم آبان بود. سه شنبه هشتم آبان بود. به قول شاعر خوش ذوق « سه شنبه هشتم آبان دورغ است».

مضامین زیادی را از تنفس صبح تا دستور زبان عشق تجربه کردند؛ اما آروزی پرواز در همه مجموعه هایش همیشگی بود.

.........

دوران کارشناسی در مشهد تمام شد و وارد مقطع جدید در دانشگاه گلستان شدم. اطلاعات ادبی به واسطه دانشگاه و جلسات شعر کم کم زیاد می شد و علاقمندی به اشعار قیصر همچنان سرجایش بود. تا اینکه موضوع پایان نامه هم « تحلیل ساختار و محتوای شعر قیصر امین پور» شد. کار سترگی است که طی کردنش نیازمند دعای خیرشماست.

 و اینچنین زندگی ادبی ام با شعر قیصر عجین شد.

برای شادی روح این شاعرِ پرنده آرامش را خواستارم!

 

از رفتنت دهان همه باز...

انگار گفته بودند:

              پرواز!

            پر  واز! (دستور زبان عشق)

[ یکشنبه هفتم آبان 1391 ] [ 8:15 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه