(پرانتزی هم برای من)

بيا به زبان آب حرف بزنيم

درود به تمام دقايقي که تلاش کردم که بي تو از کنارشان بگذرم و سلام به روزهاي پيش رو. به روزهايي که نرسيده مي بينمشان و مي بارمشان. آهاي خورشيد کمي مهربان تر باش؛ من شمالي ام و مستعد رماتيسم مرا ازين اشکها نجات بده, اشکهايي که به استخوان مي زند, اين رود ديگر بلد است چطور دل سنگ را بشکافد, بلد است چطور آبش کند, خوابش کند و بعد بيتهاي نگفته اش را کتاب. 

تو نيستي, اما رودها مرا به تو خواهند رساند, رودها وفاداري شان را پيش از اين اثبات کرده اند, موسي را به آغوش مادرش, و کاش حرفهاي مرا به گوش تو. 

 از تو چه پنهان, دلتنگي, سپاهي از پشه شده و راه مغزم را پيدا کرده است, پيش تر از آنکه منجنيقي گلستان شود.

خوب من! بيا گريه کنيم, بيا به زبان آب حرف بزنيم, من به وفاداري رودها ايمان دارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۰:۳۰ قبل از ظهر  توسط راحمه   | 

بذرهاي عباسي

دوري از حد گذشته و حالا

زخم دلتنگي ام عميق شده

التيام بدي است خاطره ات

اين تداعي شبيه تيغ شده

 

مي کِشي و مدام مي پاشد

خون من توي اين خيابان ها

مثل آن "بذرهاي عباسي"(١)

توي مشتت ميان ميدانها

 

مهرباني که بذر مي پاشي

لاله زاري! اصالتت عشق است

نسل در نسل, اهل بذري و بذر

سينه سينه, رسيده دست به دست

 

مهربان! تيغ دستهايت را

به من و خاطرات من بسپار

بيستون مي شوم, مرا حک کن

نقش فرهاد را خودت بردار

 

 

 

١_يادت هست توي خيابانها, کوچه و برزن بذر لاله عباسي مي پاشيدي؟! خبرداري از رگهايم؟! لاله زار شده

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۰:۳۸ قبل از ظهر  توسط راحمه   | 

سکوت کوهستان

قله هايم را

يکي يکي فتح کردي

               اما بي پرچم.

 

سکوت زير حنجره ي کوهستان ورم کرده است

 

البرز را افشا کن

          پرچمي قرمز 

                      دست و پا کن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۱۳:۳۱ بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

به قدري دوريم اين روزا

که راه بغضو رد کرديم

تموم غصه ها رو يک 

به يک ديديم و اد کرديم

 

هنوزم عشقو نشناختم

هنوزم گيجم و گنگم

يه روز رو موج مي خونم

يه روز زندوني تُنگم

يه روز بالي و مي بينم

شب معراجو رد کردم

يه وقتا عنکبوتم که

دهان غارو سد کردم

پريشوني عاشقها

روتينه زندگيشونه

شايد تو حرف ارومه

ولي قلباً پريشونه

به قدري دوريم اين روزا

که راه بغضو رد کرديم

تموم غصه ها رو يک 

به يک ديديم و اد کرديم

 

راحمه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ساعت ۲۱:۵۴ بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

کافیست صبح شود

 

کافیست صبح شود،

آفتاب از پشت کوه

                  و تو از خانه بیرون بیایی؛

حالا نوبت ماست

من و آفتاب

        قدم به قدم

سایه ات می شویم

ای کاش از نفس نیفتد

کاش دوام بیاورد

کاش خورشیدها هم دوپینگ بلد بودند

آنوقت از «6»جهت به سمتت می تاختم

   و دور تمام «6»ها خط قرمز می کشیدم

کاش آورگی کوی و بیانمان آرزویت نبود؛

 

من تشنه ی خورشیدم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۱۴:۵۳ بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

چشمه

آهاي کلمه ها!

کدام گوريد؟

        من از مضمون لبريزم

 

قسم به چشمه!

         مي جوشم؛

يک قُل عشق

      و يک قل عشق  

           و يک قل...

گاهي دلتنگي هم جوشيدني ست

درست مثل زخم هايي که از دُملش شعر مي زند بيرون

قسم به چشمه!

که دسپرورده ي نگاه ماست

بيا چشم از لبانش برنداريم

حالا که هردومان تشنه ي کلمه ايم

 

٢۵بهمن ٩٣

راحمه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۲۳:۳۸ بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

يه ستاره توي شبها

پشت چن تا ابر پاره

پا رو پا گذاشت،ه ميگه:

هيشکي نورم و نداره.

*

نه توو آسمون مث من

نه کسي روي زمينه

دست هيشکي نميتونه

من و از اينجا بچينه

*

واسه بازي با بقيه

نميشه هیچ جوری راضي

تک و تنهاست و غرورش

نميارش توي بازي

*

تا که يک شب يه ستاره

با گيسايي که سفيده

ميگه از گنبد زردي

که يه بار عکسشو ديده-

*

-ميگه از گنبد زردي

که نورش خيلي زياده

آدما رو ميکشونه

يا سواره يا پياده

*

ستاره ميشنوه حرف و 

خودشو زود مي رسونه

به همونجايي که عطرش

ادما رو مي کشونه

*

مي پاشه کوه غرورش

توو چراغوني ِ گنبد

دل مي ده به آسمونِ

حرم آقا تو مشهد

 

(شعر کودک؛ راحمه شهرياري)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم دی ۱۳۹۳ساعت ۱۴:۳۹ بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

گم کن مرا باکت نباشد, در جاي امني هست جايم

فرياد خواهم زد خودم را، در لابلاي شعرهايم

گم کن مرا باکت نباشد, در جاي امني هست جايم

  

گم کن مرا و دور تر شو، تا نقطه باشم , نقطه باشم

امّا دوباره جست و جو کن،اينجاست, اينجا ردّ پايم

 

 هق هق ترين آهنگ سالم، اندوه من اندازه ي کوه 

تو گريه کن البرز البرز، پژواک زخمت در صدايم 

 

گاهي بجاي تو در اين شعر،فرياد خواهم زد عزيزم

فرياد خواهم زد تو را هم، در لابلاي شعرهايم

 

١۶آذر, ٩٣

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۳ساعت ۱۰:۳۶ قبل از ظهر  توسط راحمه   | 

انکار

اين چارپايه زير پايم را,

مي بينم و در حال انکارم

بر گردن من ميتوان انداخت

اين جمله را:من دوستت "دارم"

 

راحمه,

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت ۰:۴۵ قبل از ظهر  توسط راحمه  

آهاي فروردين!

امروز ده آذر است و من رنگها را يکي يکي از روي زمين برميدارم.

بايد به بي تعلقي تن داد, تا درست مثل زمستان جديدترين لباسِ پادشاه را بپوشم؛ رستاخيز صحنه ي عرياني هاست؛ بايد براي ديدار آماده بود. براي تويي که اول بهار ايستاده اي, براي تويي که برگ را قسمت ميکني, دانه را قسمت ميکني, ميوه را... .

 آهاي فروردين! شانه به شانه ات ايستاده ام تا بهار را از دست تو بگيرم و دست به دست بچرخانيم. ما عاشقان اولوالعظميم, واژه ها معجزات ماست

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳ساعت ۲۰:۱۴ بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

سليمانه

راستي 

يادم رفت بگويم

امروز پلکهايم پريد

خبرها را مشتاقم؛

    حتي اگر

 قدر يک "دوستت دارم" کوتاه؛

خودت هدهد خوت باش و سليمان خودت؛

همين که زبانم را مي فهمي کافي ست

 

     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۳ساعت ۹:۱۰ قبل از ظهر  توسط راحمه   | 

امانت

 

امانت سنگيني ست عشق؛

آهاي!

من اين واژه ها را از سر راه نياورده ام!

بي راهه ها را يکي يکي مي گذرانم, شايد راه دلش برايم سوخت؛

هنوز مي ترسم, مي ترسم از اين همه جسارت که نه گريه اش را مي پوشاند نه خنده؛

 

من زير خط فقر بودم؛خودت جيبهايم را دوختي و پرش کردي از خدا!

چقدر آرام آرام نيستي امروز!

آرام تر از پچ پچ برگها در ظهر تابستان.

آرام تر از سلام خورشيد در اسفند؛

درد را دود نکن؛ درد آمده است که گل بدهد؛ درد آمده است که بماند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۳ساعت ۷:۵۳ قبل از ظهر  توسط راحمه  

حق و باطل

نسيمانه مي گذري و خونم را در رود رگهايم ميرقصاني؛

عزيز مهربانم, آيه هاي نگاهت را نازل کن, که سخت گمراهم؛

حق و باطل سفيد و سياهي چشمان توست,

 ابليس مقدسم! 

آتشانه نگاهم کن تا زمهرير روزگار منجمدم نکند

آهاي درخت تنومد!

بيا و سايه ها را کش بده, 

آهاي درخت تنومند!

بيا و تکيه گاهي را کش بده!،

آهاي درخت تنومد

بيا و ديوانگي را...

هنوز طنين عربده هايت هست

هنوز جام ها را اينجا انگور ميکنم,

و برگانه مي رقصم

" و مي چرخم و مي نوشم از اين جام"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۳ساعت ۱۵:۶ بعد از ظهر  توسط راحمه  

ين روزها با روح من در حال پيوندي

ديوانه ي چال تو ام وقتي که ميخندي

يپيچانده اي بازوي خود را دور بازويم

اينگونه راه غير را مردانه مي بندي

پيمانه هاي عهد را پرميکني هرروز,

محکم به اين پيمان و آن پيمانه پابندي

بيدارتر کن لحظه هاي کهفي من را 

ديگر يقين دارم نشاني از خداوندي

...

راحمه, شهرياري

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۳ساعت ۱۷:۵۷ بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

نگاهی به رمان نوجوان " دلقک"

http://s5.picofile.com/file/8140999984/391018_00_p.jpg

رمان دلقک، نوشته هدی حدادی، رمانی است در سه فصل با عناوین " پاره پوره­های دو روز اول"، " پاره پوره­های دلقک بودن" و " پاره پوره­های همسایگی" که برای مخاطب نوجوان نوشته شده است. این رمان داستان دختر دانشجویی است به نام نگار که به طور اتفاقی در صف اتوبوس، با دختری روبه رو شده که خنده­­های بسیار دختر او را کلافه و عصبانی کرده و باعث شد تا چک محکمی به گوش او بزند. عذاب وجدان داشتن نگار بابت زیرگوش دختر زدن باعث شد تا شبانه به محل حادثه برگردد. و دیدن آن دختر در همان محل، ضمن برانگیختن تعجب او و صحبتهایی که رد و بدل شد، باعث شد تا نگاه دخترک را به خانه خود ببرد و از او که به علت زیاد ایستادن در سرمای خیابان، مریض شده بود مراقبت کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۳ساعت ۱۰:۴۲ قبل از ظهر  توسط راحمه   | 

پرواز بی آسمان

از این صفحه به آن صفحه می پرم؛

کلافه می شوم؛ به این و آن می پرم

از بسکه

          هرکه را دوست داشتم، قبل از رسیدن پرید.

حالا

من این همه "پر" دارم

ولی

کو آسمان؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۳ساعت ۹:۴۶ قبل از ظهر  توسط راحمه   | 

گرگان شهر مهربان

 

نبض گرگانه كه اينجور مِزنه زلزله نيس

تپشِ عشقِ تو اين خاك رِ مجنون كرده

 

 http://gorganblog.ir/

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت ۹:۲۵ قبل از ظهر  توسط راحمه   | 

من نمي توانم

من به زور نمي نويسم که از کم سوژگي مجبور شوم دست به سمت تو دراز کنم و افشايت کنم. صبرمي کنم؛ مثل تمام هجران کشيده ها. 

حواشي را پررنگ مي کنم و بعد تو را در گوشه و کنار اين حواشي پررنگ شده, سبز ميکنم. مثل يک گل سفيد وسط کوير.

من باز هم نمي توانم از تو ننويسم.

من بلد نيستم از تو ننويسم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر ۱۳۹۳ساعت ۲۰:۳۴ بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

لاف

امروز  از دلتنگي ام چيزي نگفتم تا

بر لحظه هاي خوب تو سايه نيندازم

امّا سکوتم داد خواهد زد که دور از تو

لاف بزرگي است :"مي سوز م و مي سازم"

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۳ساعت ۱۵:۱۳ بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

اين روزها اين زندگي، تكراره غمهاته

خورشيد بيداره، تو چي؟يا خواب مي بيني؟

شايد ستاره از شبِ مهتاب مي چيني

 

فرقي نداره آسمون با ماه يا خورشيد

وختي كه قد كهكشون مي شي و غمگيني

 

اين روزها اين زندگي، تكراره غمهاته

اين ردِّ پاي روبه روتم جاي پاهاته

 

رو دور اين دنيايي و سرگيجه مي گيري

هرچي سند از درد مونده، پاش امضاته

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۳ساعت ۱۲:۴ بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

طوفان

اصلن مهم نبود اگر آغوشت به دست شخص ديگري فتح شده، من به پوست اندازي احساسم ايمان داشتم.

خودت كه مي داني بهاري ام و دختر اردي بهشت.

فقط نمي دانم

اگر چشمه سراغ نوح را گرفت، چطور بگويم، طوفان اين بار به پيامبر خدا هم رحم نكرد؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۳ساعت ۱۱:۵۶ قبل از ظهر  توسط راحمه   | 

آهای ای دریا بغل کرده!

نگاه می کنمت مثل خسته ای که رها، چشمانش را به بی کرانگیِ دریا می سپارد؛ آبی را بی نهایت کرده ای. مرز بین دریا و آسمان نشسته ای که چه؟! که رویاهایم را روی هوا بگیری و بعد... .?! چه شیطنتهای مهربانی!

آهای ای دریا بغل کرده! موج ها را آواز کن. صدای به ساحل خوردنشان را قافیه می شنوم؛ زنگ مطلب همین است، درست مثل زنگ صدایت. راستی کاش زنگ بزنی! به گوشی ام سپرده ام که روی سایلنت هم که باشد، فریادت بزند. عرصه برای ما همیشه وسیع است؛ درست مثل سینه ات که صبر را صحرا کرده است. ببینم هنوز هم جا برای حرفهای من داری؟! این شعرها خیال تمام شدن ندارند. بگذار در قالب قلبت بگویمشان. اینگونه در کنار دریا، موجی نو وارد ادبیات می کنیم. برایت شعر میخوانم، بال هایت را باز کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر ۱۳۹۳ساعت ۱۳:۵۵ بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

می روی، می رسی، نمی دانم

نم نمک می رسی و این قلبم

نبضش از اختیار می افتد

دل به خط تو می سپارد و بعد

طبع شعرش بکار می افتد

 

خستگی را به من بده آقا

سهممان را بیا و قسمت کن

درد را توی بیتهام بکار

زخمها را خودت حکایت کن

 

من به این بیتها سپردم که

میزبان نمونه ای باشند

قدمت را به چشمشان بسپار

خون، غزلواره، عشق می پاشند

 

می رسی، می روی، نمی دانم

خط پیشانی ام شکسته شده

کاش می شد نشانتان ندهم

بیت آخر چقدر خسته شده

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر ۱۳۹۳ساعت ۱۳:۱۰ بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

نقل قول

 

"هم اگر خواب سه سال پیش بیدارم کند, دوباره بیقرار نیش عقربه ی روز ده و ساعت ده خواهم بود, و گرم و بی صدا خیس خواهم شد, از هنوز شبنم ها, در حس نزدیک گلهای روسری ترکمنی, افسوس عربده ی مهتابT غارتگر خواب شیرین گلخانه هاست. شبت های ناآرامت, آرومم آرزوست  "

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۲۳:۳۵ بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

سالروز آرزوهای زیبا

بس بگفتم کو وصال و کو نجاح؟

برد این کو؟کو؟ مرا در کوی تو


علی نامی ست که عشق از او رشحه می کند. پس بگذار عاشق بمانم.

برمی گردم به چهار سال پیش؛ به مسجدالاقصای گلشهر، به زیر گنبد مسجد. به همانجایی که اول از همه میزبان آفتاب می شد. پنجره ها در سقف برایم تماشایی بود؛ من هم مثل همه ی شوریده های آنجا، تسبیح در دستم داشتم و"یاعلی" می گفتم؛ بی طلب صدایش نمی کردم؛ من را چه به بی طلبی؛ «هنوز آینه بودن برای من زود است». من امام عاشق را صدا زدم تا عاشقم کند؛  من عشق را بی نشانه نمی خواستم، پس عشق نشانه دار آمد و نشانه ام گرفت. من کم کم دچار شدم. دچار به گره ای که مرا باز می کرد از من.

پس باید چهار شمع روشن کرد، که سالروز خواسته های بی بدیل است. من هنوز هم برای آرزوهایم جشن می گیریم.

13رجب میلاد بزرگ مرد تاریخ، اسوه ی عشق و رأفت و عدالت و شکوه گرامی باد.

دهانت گل باران و جانت همواره عاشق، ای دکتر محمود اکرامی که اینگونه بر زبان همه انداختی:

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۲۳:۵۸ بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

پنجشنبه ی بهترین آرزوها

این ماه اردی بهشت

                    امروز 11 اُم

                            امشب شب آرزوها



خدای مهربان یاری مان کن تا بهترین دعاها را برای هم کنیم.




                         


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۸:۳۷ قبل از ظهر  توسط راحمه   | 


بسم الله الرحمن الرحیم

خدای خوب و خدای مهربان، خدای عادل و خدای حکیم، سپاس از روزم و از روزی­ ام. سپاس از آنچه برای من رقم زدی و من نالیدم. خدای خوب! تو از ضعف من خبر داری و همچنین تویی که عیبم را میبینی و می دانی. ماه رجب در راه است؛ ماه فروریختن رحمتت. شمس و قمر قرین شده اند؛ اردی بهشت و رجب. و من اگر بی بهره بمانم، ای وای بر من. خدای خوب، خدای مهربان، این سالها نامت را به یدک کشیدم و اشک نصیبم شد. این اشکها آیا راه به جایی می برد؟! من انسانم و تو خودت گفته ای « و ماخلقنا الأنسان فی کبد»، آیا می توانم به حال خود غبطه بخورم که اهل کبد بودم؟ من مدال دردها را یکی یکی به دیوار عمرم می چسبانم؛ باشد که قبول افتد.

خدای عزیز و خدای رزّاق! از اقیانوس آرامشت، موجی را روزی ام کن، که سخت بی تابم. تو عزیزی و هرکه را بخواهی عزت می دهی، اگر از زمره ی عزیزانت بودم شکر و اگر نبودم باز هم زبان سپاس را به من عطا کن.

سایه های وجودی ام نور می دهند و من مانده ام که تو را لبیک می گویم یا ابلیس را. خدای خوب و خدای مهربان! من ظلومم و جهول اما امیدوار، امید به اینکه هنوز هم دوست می داری ام. گامهای لغزان من بر لب دو پرتگاه ناگهانم هم هنوز امید ِ نگاهت را دل دل می کنند.

به من زبان ِدعا عطا فرما، آنچنان که موسای الکن را. سینه ام را بگشا آنچنان که موسای عاشق را.

و بخواه از توکل ابراهیم وارت را زبانه بکشم تا آتش نمرودها، آب را دلم تکان ندهد.

و خودت بخواه عیسی وار دمی بیاید تا سلولهای مرده ام تُرجه زدن را تجربه کنند.

و

حمدت را محمدوار روزی ام کن، تا شاید پله پله محمودی را ....

نه خیلی کوچکم برای این آرزو.

خداوندا عشقی در سینه ام ریشه دوانیده که ذره ذره روحم را می کاهد و باز بالش می دهد، من زمینگیر پروازم، این آسمان را از من نگیر!

         این آسمان سبزآبی را،

                     این آسمان آمیخته با درد و لبخند.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۲۱:۵۲ بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

حضرت آب و حضرت دریا!

 

حضرت نور و حضرت مأوا!

حضرت آب و حضرت دریا!

چادرت سرپناه بی کسی است

خانم مهر! حضرت زهرا!

تو خبرداری از دلم خانم

تو خبرداری از دل رسوا

برنمی تابد این دل تنگم

به خدا این جهان کوچک را

خانم امشب بزرگواری کن

حال من را ببین و کاری کن

تو که از اختیار لبریزی

از دهانت ستاره می ریزی

یک اشاره کن و بکش من را

سوی اردی بهشت ، آن دنیا

خانم امشب عجیب بی تابم

پا به پای سحر نمی خوابم

......

خانم امشب شما وساطت کن

عاشقی را شما روایت نکن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۳ساعت ۱۹:۴۹ بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

له له از انتظار می میرم

له له از انتظار می جوشم

له له از انتظار لبریم

له له از عاشقی لبم خشکید

ماه را در پیاله می ریزم


به زبانت بگو نچرخد هی

به دهانت بگو سکوت کند

تا نفهمند بینمان حرفیست

تار باید که عنکبوت کند1


من هنوزم به عشق پابندم

من هنوزم به درد محتاجم

از جنون سبز می شوم دائم

من همان بید تا ابد کاجم


له له از انتظار می میرم

له له از انتظار می میرم

روز محشر صدا بزن من را

باز هم بیقرار می میرم


1- تلمیح به عنکبوت هایی که بر در غار حرا تار تنیدند تا پیامبر در امان بماند.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۳ساعت ۱۸:۵۳ بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

میله میله

حسرت کشیدم، آه کشیدم، ولی زمان              دارد کشیده تر ز غم و آه می شود

دارد برای روی خوشش نقشه می کشد           هی زخم روی زخم چه جانکاه می شود

 

هی میله میله میله دلم تنگ میشود                هی میله میله گیر زمان و زمانه ام

فریاد می زنم به عقب، بغض می شود           گویا برای خوردن حسرت دهانه ام

 

من بغض می خورم که چنین چاق می شوم      محصور آتشم که چنین داغ می شوم

دیگر نهال غصه درخت سترگ شد              دارم شکوفه می کنم و باغ می شوم

 

دنیای لامروّتِ وحشی صفت نکن!             من مار سمّی ام به پر و پای من نپیچ

به خرخره جویدن من مبتلا نشو           هشدار می دهم به تو دنیای پوچ و هیچ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۳ساعت ۱۱:۲ قبل از ظهر  توسط راحمه   | 

مطالب قدیمی‌تر