یک تُپولو کمتر بُبار

ترانه ی کودک به گویش گرگان:

 

چک چک، چک چک باران میاد

 

عینهو1 نی­ دسته

 

یَک دارتُکل2 خیس شده

 

روی درخت نشِسته

 

 

کُلاغ مُخواد خِور3 بده

 

اما تو باران نِمِشه

 

 ماچُکلم4 خف5 کرده

 

 رو شاخه، پَلوشه6

 

 

- اَفتو7 چِره8 در نمیاد؟

 

- جاخورده9 پشت ابرا

 

اِنقد که باران مُباره

 

کوچه­ ها شده دریا

 

 

باد رِ بیگین، ابرِ بگه

 

یَک ذِره بره کنار

 

گرگان ما اَفتو مُخواد

 

یک تُپولو10 کمتر بُبار

 

1-    عینهو: شبیه. 2- دارتُکُل: دارکوب. 3- خِور: خبر. 4- ماچُکل: مارمولک. 5-خف: یواشکی قایم شدن. 6- پلوشه: کنارشه. 7- اَفتو: آفتاب. 8- چِره: چرا. 9- جاخورده: پنهان شده. 10- یک تُپولو: یک ذره، مقدار ک

[ شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۴ ] [ ۱۴:۵ بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

صبوح آوردم
سلام, صبح قشنگت بخير فرهادم

بسان گيسوي شيرين, رهاتر از بادم

 

براي صبحِ تو, خوبم! صبوح آوردم

بنوش "چشمه"ي خوبي, که اينچنين شادم

 

چنان به ديشب من عشق را نشان دادي

که تا قيام قيامت نمي رود يادم

 

آهاي سينه ي صبري که خواهشم شده اي

به زير بازوي مردانگيت آزادم

 

[ چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ ] [ ۶:۱۴ قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

شعر کودک
مامان من مريض است

تب کرده, داغ داغ است

از بس که گُر گرفته

مانند يک اجاق است

 

بايد به حال مادر

فکري کنيم امشب

بي حال کرده او را

اين سرفه ها و اين تب

 

نمناک مي کنم من

يک حوله را سريعتر

تا پربگيرد از او

تب مثل يک کبوتر

 

راحمه شهرياري

[ شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ ] [ ۲۱:۳۸ بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

بذرهاي عباسي
دوري از حد گذشته و حالا

زخم دلتنگي ام عميق شده

التيام بدي است خاطره ات

اين تداعي شبيه تيغ شده

 

مي کِشي و مدام مي پاشد

خون من توي اين خيابان ها

مثل آن "بذرهاي عباسي"(١)

توي مشتت ميان ميدانها

 

مهرباني که بذر مي پاشي

لاله زاري! اصالتت عشق است

نسل در نسل, اهل بذري و بذر

سينه سينه, رسيده دست به دست

 

مهربان! تيغ دستهايت را

به من و خاطرات من بسپار

بيستون مي شوم, مرا حک کن

نقش فرهاد را خودت بردار

 

 

 

 

[ سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ ۰:۳۸ قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

سکوت کوهستان
قله هايم را

يکي يکي فتح کردي

               اما بي پرچم.

 

سکوت زير حنجره ي کوهستان ورم کرده است

 

البرز را افشا کن

          پرچمي قرمز 

                      دست و پا کن

 

[ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۱۳:۳۱ بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

به قدري دوريم اين روزا

که راه بغضو رد کرديم

تموم غصه ها رو يک 

به يک ديديم و اد کرديم

 

هنوزم عشقو نشناختم

هنوزم گيجم و گنگم

يه روز رو موج مي خونم

يه روز زندوني تُنگم

يه روز بالي و مي بينم

شب معراجو رد کردم

يه وقتا عنکبوتم که

دهان غارو سد کردم

پريشوني عاشقها

روتينه زندگيشونه

شايد تو حرف ارومه

ولي قلباً پريشونه

به قدري دوريم اين روزا

که راه بغضو رد کرديم

تموم غصه ها رو يک 

به يک ديديم و اد کرديم

 

راحمه

[ پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ ] [ ۲۱:۵۴ بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

کافیست صبح شود
 

کافیست صبح شود،

آفتاب از پشت کوه

                  و تو از خانه بیرون بیایی؛

حالا نوبت ماست

من و آفتاب

        قدم به قدم

سایه ات می شویم

ای کاش از نفس نیفتد

کاش دوام بیاورد

کاش خورشیدها هم دوپینگ بلد بودند

آنوقت از «6»جهت به سمتت می تاختم

   و دور تمام «6»ها خط قرمز می کشیدم

کاش آورگی کوی و بیانمان آرزویت نبود؛

 

من تشنه ی خورشیدم

[ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ ۱۴:۵۳ بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

چشمه
آهاي کلمه ها!

کدام گوريد؟

        من از مضمون لبريزم

 

قسم به چشمه!

         مي جوشم؛

يک قُل عشق

      و يک قل عشق  

           و يک قل...

گاهي دلتنگي هم جوشيدني ست

درست مثل زخم هايي که از دُملش شعر مي زند بيرون

قسم به چشمه!

که دسپرورده ي نگاه ماست

بيا چشم از لبانش برنداريم

حالا که هردومان تشنه ي کلمه ايم

 

٢۵بهمن ٩٣

راحمه

[ شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ ] [ ۲۳:۳۸ بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

يه ستاره توي شبها

پشت چن تا ابر پاره

پا رو پا گذاشت،ه ميگه:

هيشکي نورم و نداره.

*

نه توو آسمون مث من

نه کسي روي زمينه

دست هيشکي نميتونه

من و از اينجا بچينه

*

واسه بازي با بقيه

نميشه هیچ جوری راضي

تک و تنهاست و غرورش

نميارش توي بازي

*

تا که يک شب يه ستاره

با گيسايي که سفيده

ميگه از گنبد زردي

که يه بار عکسشو ديده-

*

-ميگه از گنبد زردي

که نورش خيلي زياده

آدما رو ميکشونه

يا سواره يا پياده

*

ستاره ميشنوه حرف و 

خودشو زود مي رسونه

به همونجايي که عطرش

ادما رو مي کشونه

*

مي پاشه کوه غرورش

توو چراغوني ِ گنبد

دل مي ده به آسمونِ

حرم آقا تو مشهد

 

(شعر کودک؛ راحمه شهرياري)

[ سه شنبه دوم دی ۱۳۹۳ ] [ ۱۴:۳۹ بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

گم کن مرا باکت نباشد, در جاي امني هست جايم
فرياد خواهم زد خودم را، در لابلاي شعرهايم

گم کن مرا باکت نباشد, در جاي امني هست جايم

  

گم کن مرا و دور تر شو، تا نقطه باشم , نقطه باشم

امّا دوباره جست و جو کن،اينجاست, اينجا ردّ پايم

 

 هق هق ترين آهنگ سالم، اندوه من اندازه ي کوه 

تو گريه کن البرز البرز، پژواک زخمت در صدايم 

 

گاهي بجاي تو در اين شعر،فرياد خواهم زد عزيزم

فرياد خواهم زد تو را هم، در لابلاي شعرهايم

 

١۶آذر, ٩٣

[ دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۳ ] [ ۱۰:۳۶ قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

انکار
اين چارپايه زير پايم را,

مي بينم و در حال انکارم

بر گردن من ميتوان انداخت

اين جمله را:من دوستت "دارم"

 

راحمه,

[ یکشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۳ ] [ ۰:۴۵ قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

آهاي فروردين!
امروز ده آذر است و من رنگها را يکي يکي از روي زمين برميدارم.

بايد به بي تعلقي تن داد, تا درست مثل زمستان جديدترين لباسِ پادشاه را بپوشم؛ رستاخيز صحنه ي عرياني هاست؛ بايد براي ديدار آماده بود. براي تويي که اول بهار ايستاده اي, براي تويي که برگ را قسمت ميکني, دانه را قسمت ميکني, ميوه را... .

 آهاي فروردين! شانه به شانه ات ايستاده ام تا بهار را از دست تو بگيرم و دست به دست بچرخانيم. ما عاشقان اولوالعظميم, واژه ها معجزات ماست

 

 

[ دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳ ] [ ۲۰:۱۴ بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

سليمانه
راستي 

يادم رفت بگويم

امروز پلکهايم پريد

خبرها را مشتاقم؛

    حتي اگر

 قدر يک "دوستت دارم" کوتاه؛

خودت هدهد خوت باش و سليمان خودت؛

همين که زبانم را مي فهمي کافي ست

 

     

[ سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۳ ] [ ۹:۱۰ قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

خورشید دمید


زلفونه شبو بباف، خورشیدو نقاشی بکن

خزونو بدرقه کن، غماتو آبپاشی بکن


وسط برفای غم با خنده­ هات اُجاق بزن

بختتو با تختِ پیشونیه میترا طاق بزن


دلامون که بیقرارِ تو و افسانه شده

رستمو زنده کُنش که وقت شاهنامه شده


که موی رودابه رو به یلدامون پُل بزنیم

بیا حافظو بگیر باید تفأل بزنیم:


« مزرع سبز فلک دیدم و داسِ مه ِ نو

یادم از کشته­ ی خویش آمد و هنگام درو


گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید

گفت با این همه از حادثه نومید مشو»

[ یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ ] [ ۰:۸ قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

نام مسیحایی ات این برگه ها را درخت می کند.
صبح که از خواب بیدار شدم، سه سال پیش بود؛ آتش­ ها بجان درختها افتاده بودند، از برگها و شاخه های من هم عبور کردند.؛

داغتر از بوسه های جنگلهای گلستان کجا دیده ای؟ ابراهیم ها پیامبرانه- پشت به گلستان می کنند، لحظه ای که تو آتش بیار شوی.

صبح که از خواب بیدارشدم، دختر آذر لی لی کنان به خانه دهم رسید، پایش روی خط رفت و مثل گلستان سوخت. اصلا آذری که نسوزد و نسوزاند که آذر نیست.

پاییز، یکی یکی برگهای غرورم ریخت، تا تو اردی بهشتم شوی.

آذر مبدأ تاریخ است، تاریخی که زمانها در آن همه آینده است.

آذرها نبض تاریخ تند می زند، درست برعکس پلکهایم هنگام تماشایت.

سکوت نکن! سه سالگی سنّ شیرین زبانی ست. نگاه کن! حالا دیگر مدادم از چشم هایت پرحرف تر شده است، کاش هنوز هم دوست بداری اش.

وقتی که روی این برگه ها از تو حرف می زنم، سبز می شوند، جوانه می دهند؛ نام مسیحایی ات این برگه ها را درخت می کند.

[ یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ ] [ ۱۰:۳۸ قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

داغ را بر تنم اتو کردم

قدر یک نقطه نیستم اما نقطه نقطه به درد خوکردم

تا که صبر از دلم جوانه زند، درد را درخودم فروکردم

 

نقطه نقطه کشیدم از هرجا، هی تلمبار می شدم در خود

روی هم رفته هی چروک شدم داغ را بر تنم اتو کردم

 

درد تاجی ست از ازل با من، صبرطوقی ست از الست انگار

لوح محفوظ بوده ام شاید هرچه او گفت بازگو کردم

 

ای خداوندگار  ممنونم، ای خدا درد را نگیر از من

من به این دردهام مغرورم، -اعترافیست- تازه روکردم

[ یکشنبه سوم آذر ۱۳۹۲ ] [ ۲۰:۲۷ بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

امسال هم عزاداری در تکیه هنرمندان
با سلام خدمت همه دوستان

ضمن عرض تسلیت به مناسبت فرارسیدن ماه محرم.

برنامه ی عزاداری امسال  تکیه هنرمندان همچنان در « خانه ی باقری ها»، هرشب از ساعت 6.30 تا10

[ چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۲ ] [ ۱۳:۴۲ بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

انفجار در حرم مطهر شهید گمنام دانشگاه گلستان
 

حرم مطهر شهید گمنام دانشگاه گلستان ساعت 3 بامداد روز سه شنبه 7/8/1392 در
 حالی در آتش سوخت که تمام رسانه های محلی در حال پوشش اخبار
 یازدهمین اجلاس پیر غلامان حسینی در گرگان بودند.
بنابر اعلام مسئولین دانشگاه گلستان و با استناد به گزارش سازمان آتش نشانی گرگان ،
حرم مطهر شهید گمنام دانشگاه گلستان به علت اتصالی برق دچار آتش سوزی شده است و
 این مساله در بایکوت کامل خبری و رسانه ای قرار گرفته است اما بنابر نامه ی
 اعضای کمیته ی دانشجویی استقبال از شهید گمنام و خادمین این حرم،
 آتش گرفتن یا بهتر بگوییم انفجار در حرم شهید گمنام دانشگاه گلستان
 در مرکز گرگان یک انفجار برنامه ریزی شده بوده است. این کمیته افزوده است
 با توجه به تحقیقات میدانی و موارد کشف شده
 این حادثه به صورت کاملا عمدی بوده است و
 دلایل خود مبنی بر وقوع یک جنایت و هتک حرمت را به شرح ذیل اعلام نموده است:
1-همزمانی این انفجار با آغاز اجلاس بین المللی پیرغلامان حسینی در شهر گرگان و
 همزمانی آن با نشست مدیران فرهنگی دانشگاه های منطقه سه کشور و
 در نتیجه عدم توجه رسانه ها به این حادثه

2-عدم قطع شدن فیوز برق علی رغم آن که آتش نشانی در گزارش خود
 اتصالی را دلیل آتش سوزی عنوان نموده است

3-سالم بودن تمام پروژکتورهای استفاده شده در حرم شهید علی رغم 
ادعای آتش نشانی مبنی بر اتصالی

4- عایق بودن تمام پروژکتورهای و سیم های استفاده شده در حرم شهید
5-کشف یک عدد اسپری گاز(gas spray) منفجر شده در فاصله 6 متری حرم شهید
6-کشف سه عدد کلاهک gas spray در حرم شهید گمنام که کاملا سوخته است
7- گواهی 4 تن از دانشجویان ساکن در همسایگی دانشگاه مبنی بر 
شنیدن صدای انفجار در ساعت 3 بامداد روز سه شنبه 7/8/92 در دانشگاه
8-وجود قرآن ها و مفاتیح در خارج از حرم و خارج از جایگاه تعبیه شده
 به صورت کاملا سالم
9-کشف تصاویر سوخته حضرت امام خامنه ای 28 ساعت بعد از حادثه 
در کنار حرم شهید گمنام
همچنین این کمیته در نامه خود خطاب به دکتر قربانی ریاست دانشگاه گلستان
گزارش سازمانآتش نشانی مبنی بر اتصالی در حرم شهید گمنام را به طور کامل رد نموده و
 آن را فاقد نگاه کارشناسانه قلمداد نموده است.

دانشگاه گلستان در مرکز شهر گرگان در محل قدیم دانشگاه علوم کشاورزی
 واقع شده است که باتوجه به عدم واگذاری چند ساختمان باقی مانده به
 دانشگاه گلستان کنترل امنیت و ورود و خروج این سایت دانشگاهی
 همچنان در اختیار دانشگاه علوم کشاورزی و منابع طبیعی گرگان است.
 
 
 

[ دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲ ] [ ۱۰:۳۴ قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

دومین جلسه کانون انجمن در تالار فخرالدین اسعد گرگانی
سلام به همه

خوشبختانه پس از دَدو بَدو کردنای بچه های ترانه سرا و ترانه دوستها، مجوز انجمن ترانه از اداره محترم ارشاد گرفته شد. جلسه ی افتتاحیه ش که پر شور برگزار شد هیچ ، پنجشنبه 28شهریور ماه در سالن کوچیک تالار فخرالدین، دوین جلسه ش برگزار میشه.

توی این جلسات ترانه های حاضرین نقد میشه و عزیزانی که تمایلی به نقد شدن کاراشون ندارن و فقط دوست دارن که کارهاشون شنیده شه، در پایان ترانه هاشونو میخونن.

این جلسه برای تمااااااااام ترانه سراهای استان گلستانه. یه فرصته خیلی خوب، هم برای بروبچ موسیقی و هم واسه ترانه سراها که از قِبَلش این دو گره باهم بیشتر آشنا میشن و در نتیجه آثار خوبی « انشاءالله» تولید خواهد شد.


به هوش و به گوش باشید: تاریخ برگزاری این جلسات، پنجشنبه های آخر هر ماهه.

[ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ ] [ ۱۰:۲۲ قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

اینبار برای کودکان گرگان

در گرگان نیز مشابه پاره ای دیگر از فرهنگ های مردم ایران زمین، در شب چهارشنبه سوری آداب و رسومی وجود دارد که در برخی موارد با آنها مشترک و  در برخی از جزئیات تفاوتی نیز دیده می شود؛ اینکه در این شب، آتشی روشن شده و مردم از روی آن پریده تا زردی شان را به آتش دهند و از آتش، سرخی اش را بگیرند از رسوم کل مردم ایران بوده و برخی در کنار این رسم، رسم قاشق زنی را نیز داشته اند که گرگان نیز از آن جمله ی شهرها بوده است، بدین صورت که افرادی پتو و یا چادری بر سرشان انداخته تا چهره شان شناخته نشود و بعد به در خانه ها میرفتند و با قاشق و کاسه ای که در دست داشتند، ضربه هایی میزدند و شعر ویژه این شب را  می خواندند و  از صاحبان خانه، شیرینی و یا پول دریافت می کردند و برخی نیز به شوخی روی سرشان آب می ریختند و در همین حین بر در خانه ها برای فالگوش می ایستادند و اولین جمله ای را که می شنیدند فال سالشان قرار می دادند و مردم سعی می کردند تا در آن شب حرفهای خوب بزنند. در گرگان علاوه بر اینها، در این شب آینه می خرند و بر این باورند که روشنی است و شگون دارد. برخی نیز مقیدند تا آجیل شب عیدشان را هم در این شب بخرند. از دیگر رسوم گرگانیها در این شب این بوده است که مادران دختران دم ِ بختشان را با جارو از خانه بیرون می کرده به این امید که در سالی که پیش روست به خانه ی بخت بروند.

و اما

حفظ این آداب و رسوم و انتقال به نسل بعد برای زنده نگه داشتنش من را بر آن داشت تا قدمی برای انتقال آن به نسل کودکِ گرگانی برداشته و با وارد شدن به دنیای حیوانات که همیشه در ادبیات کودک جذاب بوده و اثر را فانتزی کرده، شعری با همین مضمون بگویم تا گامی کوچک برای زنده نگهداشتن فرهنگ و گویش شهری که در آن نفس می کشم بردارم:

قاشق زنی

 

قاشق بیگیر و تاس1 رِ بارا شیرینی          خِوَر خِوَر2 می ریم به قاشق زنی

کُلاغِ گورچُکُل3 رِ هم خِوَر کن                 ماچِکُل ماتِشکه5 رِ دس به سر کُن

بِدو برو پاپولو6 رِ صداکن                          پَرپَرو7 رَم پُف کن8 و بعد هواکن

بنچه9 چو10 رِ بده دسِّه دارتُکُل11              یَک ذِره بنزین، یه ذِره الکل

یَک پتو بردار بارا12 رو کلّه ما                    تا هیچکی نشناسما تو ملّه ­آ13

قاشق بیگیر و تاس رِ بارا شیرینی            خِوَر خِوَر می ریم به قاشق زنی

***

ایبو14 داره باران مُباره15!!                 مگه خِور از ما نِداره؟!

مگه نِمِدانه که فردا                       چارشنبه­ ی آخرساله؟!

-  -

چلیکا16 رِ جمع کنین                       تَر مِشه، زیر نُودانه17

خَیلی خیسه همه جا                      گِل و تول پلغانه18

اگه سرما بخوری                             خِلِ19 دُماغت قندیله

هَی کُلِش20، هَی اَشنُفِه21              باز حلوا اُماج تعطیله

***

پس بِدو تا اسمِ چِل کَل رِ سریع بینویسیم

که هنوز اوله بارانه و خَیلی خیسیم22

داوود کل: نوشتم              ممود(محمود)کل: نوشتم

ضیاکل: نوشتم                 عطا کل: نوشتم

«اتوکل توته بکل،              پنجه بیگیر نون و شکر»23

اینجه گرگان. باراناش             شِلاب شِلاب شَرشَرشَر

***

آینه بخر! شگون داره، روشنیه؛             حالا که امشو  شو قاشق زنیه

هرچی شنیدی امشو فاله سالته           اگر که خُب، اگر که بد دنبالته:

جانته بشم! خَیر بیوینی الهی !               اَی کورشده! سولاخ به تن! کجایی؟

آهای آهای، خِور خِور، هوار هوار             تق و تق و تق قاشق ِ با تاس صدا بیار

    «من درویشم، دوره پیشم                     تا نگیرم  رد نِمِشم»24

    تاسِ منِ پُرکن، پُره از شیرینی               حلوا اماج، نون عیدی زنجفیلی25

 

1-     تاس: کاسه. 2- خِوَر خِوَر: خبرخبر.  3- گورچُکُل: صفت کسی که از همه چی خبر دارد. 4- ماچِکُل: مارمولک.

5- ماتِشکه: هرزه. 6- پاپولو: پروانه.  7- پرَپَرو: قاصدک. 8- پُف کن: فوت کن. 9- بنچه: دسته (یک دسته از چیزی). 10- چُو: چوب.  11- دارتُکُل: دارکوب. 12- بارا: برای.  13- ملّه آ: محله ها. 14- ایبو: لفظی برای تعجب. 15- مُباره: می بارد. 16- چلیکا: هیزم. 17- نُودانه: ناودان. 18- پلغانه: فوران می زند. 19- خِل: آب دماغ. 20- کُلِش: سرفه. 21- اَشنُفه: عطسه. 22- در گرگان رسم است که برای بند آمدن باران اسم چهل کچل را می نوشتند. 23- این بیتی از یک ترانه ی قدیمی گرگان است. 24- این بیت نیز شعری ست که در مراسم قاشق زنی خوانده میشد(من درویشم، گوز به ریشم،  تا نگیرم  رد نِمِشم). 25- حلوا اُماج و نون عیدی(و یا نون زنجفیلی) از شیرینی های مخصوص عید نوروز است.

 

 

 

[ سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ ] [ ۲۲:۴۲ بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

فروردین گرگان از بلندای هزارپیچ

http://www.upload9.ir/images/un8lbi9nh49kzg6eghcr.jpg

[ پنجشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۲ ] [ ۲۳:۳۶ بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

سومین جشنواره وبلاگ نویسی گرگان

[ پنجشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۲ ] [ ۲۳:۳۰ بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

کودکی را در خودم می کارم
  حالا که خوب دقیق می شوم، می بینم بدم هم نمی آید برگردم به دوران کودکی و خدا را تجسم کنم. انگار گاهی اینجوری بهتر می شود نزدیک تر شد. اخم کمرنگی که جذابش می کند، اما لابلای اخمهایش مهربان است، مهربان و ساکت! لبخندهایش مال روزهایی است که آبی هایم مایل به سبز می شود، می خندد، نه. لبخند می زند. دست راستش را جلو می آورد و شانه ام را می فشارد، آنقدر مطمئنم می کند که فکر می کنم که اگر یک نخ از میل گنبد به المان گرگان وصل کنند، چشم بسته می توانم راه بروم و یکریز گل به سر همه بپاشم. گاهی هم دست به دست شاخه ها می دهم و از قناری  نُت هایش رابه امانت می گیرم و در دستگاه خودم کوکش می کنم. کوک می شوم، بال در می آورم و کودکی را در خودم می کارم تا جوانه ات همیشگی باشد. /

[ پنجشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۲ ] [ ۲۳:۱۰ بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

سرنوشتی لَپَّرِ از خیر می خواهم!

از پایان نامه ی درجازده گرفته تا رمان های صف کشیده برا خواندن؛ از متن های باید نوشته شده برای کلاس گرفته تا پرسشهای هنوز درنیاورده ی بازی سیمرغ. از فلانهای بی آغاز گرفته تا بهمانهای بی سرانجام! می بینی؟! چه ساده می شود، ذهنم را از دغدغه های به زعم خودم مهم پرکنم تا جایت تنگ شود؟!

گرچه سبد میوه ای که پریشب بلند کردم خیلی سنگین بود و دوشم از آن شب درد می کند، اما بدم هم نمی آید که دردم را گردنِ چند سطر اول بیاندازم و بعد به نقطه ای خیره شوم و بگویم: «چقدر کم پیدایی رفیق!» و تو احتمالن لبخند بزنی تا لحنم به شکایت نکشد. دوشم هنوز درد می کند از خالیه دستهایت. هنوز عادتش نداده ام که دنبال بهانه ای جز تو بگردد. پس بسم الله!

بسم الله الرحمن الرحیم؛ شب قدر بود و من یک جزو عقب مانده و جزو همان روز را هردو باهم می خواندم. ساعت 11شب، روی تراس. زیباشهر خنک خنک، باران نم نم. از هال صداهای اینکه «امشب کجا برویم» می آمد که داشت با سنگین شدن چشمهایم، صداها مبهم و مبهم تر می شد در همان حال بود که تصمیم گرفتم یک ساعتی را بخوابم تا برای احتمالن مسجد و یا کنار تلوزیون بودن سرحال باشم. روی سجاده ی مخملی ام که دوستیمان دارد وارد هشت سال می شود، خوابیدم. خوابیدن روی سجاده را از صدیقه هاشمی توی خوابگاه یادگرفتم، بعد از مراقبه های سه نفره یمان با سعیده بعد از نماز صبح که خیلی می چسبید و بعد مثل هیچی ندیده ها از دیده هایمان حرف می زدیم و به زعم خودمان تأویلش می کردیم. من خوابیدم تا خود صبح، همان صبحی که شبش شب قدر بود، نمازم قضا شد. خواب در تمام وجودم جاخوش کرده بود که هرچه به ذهنم رجوع کردم، نفهیمدم چجوری از تراس به اتاق آمدم.

و هنوز گردنم درد می کند از جای خالیه دستهایت که بیدارم نکردی!

اولین بارم نیست نماز صبحم قضا شده اما، این دفعه سوزش از دردِ بقیه ها کاری تر است انگار. درست همان شبی که لابلای قرآن خواندن یک جزو عقب مانده داشتم دعاها را فولدر بندی می کردم تا شب بی دغدغه و بدون فشار به ذهن پرمشغله ام را، تقدیمتان کنم. اما خواب، مهمان ناخوانده ای که میزبان را به خوی خود درمی آورد.

و من هنوز با گردنی که درد می کند امیدوارم سرنوشتی لَپَّرِ1 از خیر را برایم بخواهی و بگردانی.

 

1. لپّر: (=به لهجه گرگانی) لبریز

  

[ دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۲ ] [ ۱۵:۶ بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

گوش کن صدای بال فرشتگان می آید

ضیافت در آسمان است، یا آسمانیان در زمین نور می پاشند؟!

[ چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۲ ] [ ۱۹:۵ بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

السلام علیک یا اباعبدالله


أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء

عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند

(بحارالانوارج/ 93 ص/ 294)

[ چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۲ ] [ ۹:۵۷ قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

یکی با لهجه ی آسمونی دعوتم کنه



http://u26.fileup.ir/l/p/2092639/51b1ecb209a0528d/d9dbb74a/51b1ecce/30/wZwpmLwkTMwcGcq91NwQDMxEDMyAiZvBSew92Q/c7157


یه کت مِشکی ساده ی بلندو چوپ پری

یا دوجفت کفشی که راهی میشه توی قفسه

آرزومه که منم جارو تو دسّم بگیرم

یه ندایی از یه جا بگه بهم غصّه بسه

 

یکی با لهجه ی آسمونی دعوتم کنه

وقت واکردنه فرشا واسه­ ی دعاکمیل

یا اگه پیری بخواد دسّشو محکم بگیرم

با یه لبخندی نشون بدم که با کمال میل

 

دست بچه ای رو که گم می کنه مادرشو

بگیرم تا دفتر ِ گمشده ها راهی کنم

وقت دون پاشیدن عاشقای بومی شده

یه دعایی ام واسه کفترای چاهی کنم

....

[ جمعه هفدهم خرداد ۱۳۹۲ ] [ ۱۸:۳۹ بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

خدایا شکرت!

واسه تموم مهربونیهات شکر

از همه ی جسارتام روسیام

[ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ ۲۳:۵۶ بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

یازده اردی بهشت -بسیار متفاوت- مبارک
امسال حضرت زهرا(س) به اردی بهشتی ها، عنایت داشت! بسیار عنایت داشت!


برای آسمان سرگرمی ای شیرین تر از این هست

که آبی بر تنش پاشد از آبی نگاهِ تو ؟!!

[ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ ۱۵:۵۸ بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

غزل ترین شاعر

سعدی شاعری است برای تمام فصول زندگی؛ هم شور و بی تابی جوانی را فریاد می زند و هم پند و نصیحت دوران پیری را زمزمه میکند باشد که مخاطب  ذائقه اش با کدام یک همساز شود!

غزلی از غزل ترین شاعر:

چشم رضا و مرحمت بر همه باز می‌کنی

چون که به بخت ما رسد این همه ناز می‌کنی

ای که نیازموده‌ای صورت حال بی‌دلان

عشق حقیقتست اگر حمل مجاز می‌کنی

ای که نصیحتم کنی کز پی او دگر مرو

در نظر سبکتکین عیب ایاز می‌کنی

پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم

قبله اهل دل منم سهو نماز می‌کنی

دی به امید گفتمش داعی دولت توام

گفت دعا به خود بکن گر به نیاز می‌کنی

گفتم اگر لبت گزم می‌خورم و شکر مزم

گفت خوری اگر پزم قصه دراز می‌کنی

سعدی خویش خوانیم پس به جفا برانیم

سفره اگر نمی‌نهی در به چه باز می‌کنی


[ یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ ۱۷:۲۳ بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه