تبليغاتX
(پرانتزی هم برای من)

    عصر را زیاد خوابیدم و الان بیدارم. وسط خواندن زبان هستم که حس می کنم باید برایت بنویسم. برای تویی که هیچ جای خالی توی ذهنم نگذاشتی. راهی ندارم که به تو ختم نشود. می­دانم چیز جدیدی نیست که بخواهم بنویسم، حس جدیدی نیست که بخواهم بگویم که تو ندانی؛ ولی اردی­ بهشت است؛ خودت که می­دانی چقدر اردی­ بهشتی­ ها توی این ماه دیوانه­ اند؛ چقدر توی این ماه قلب­ هایشان بی­ اختیارتر می­زند.

نیاوردمت توی این نوشته­ ها تا کلیشه­ ات کنم. نمی­ خواهم تو را کنار معشوق­های دیگر بنشانم. طبیعی است، هر عاشقی فکرمی­کند که معشوقش از خاک و گلی دیگر است و شاید هم از نور.

حالا ای معشوق بی­مانند! حرف­هایی درون من است که هرچه بیش­تر بنویسمشان نگفته­ تر می­مانند. چیزی میان من و تو پوشیده نیست، شاید این کاغذ است که من و تو را به رمز می­کشاند.

آه! کاش اینجا بودی! باز هم از دلتنگی می­نوشتم. دو فنجان چای دارچینی هم اگر بود بد نبود. کم پیش هم چای خورده­ ایم! احساس می کنم چای، صمیمی­ترین خوردنی­ است که آدم­ها را باهم خودمانی­تر می­کند. نه اینکه غریبه ­ایم، اصلا، اما کاش چای هم بیش­تر شود تا تمام راه­ها را برای هموارتر شدن مسیرمان آماده ­کنم.

داشتم می­گفتم عزیزم؛ تو بودی و من و دفتر و چای. من می­نوشتم و تو جمله­ ی بعد من را ادامه می­دادی و بعد من... . نوشته­ ی­مان آنقدر منسجم می­شد که هیچ مصححی نمی­فهمید که قلم دو نفر است. نباید هم بفهمد. مگر ما دو نفریم؟! ببخش کلیشه شد! نمی­خواستم ولی شد دیگر؛ عاشق­ ها ناخودآگاه از مسیرهای تکراری عبور می­کنند و فکرمی­کنند که خودشان کشف کرده­ اند و اسم آن جاده را به نام خودشان می­زنند.

اردی­بهشت است. هوا ده برابر ماه­های دیگر به دماغم هجوم می­آورد، طوری که زمینم می­زنند و بعد دستم را می­گیرند و به دست تو می­سپارند.

کاش پیشم بودی!

از خدا چه پنهان! از تو هم که پنهان نیست که مبتلای همیم. دلتنگی­ها دست و پایم را سست کرده­ اند. توی سرم هم مدام داغ می­شود و تمنایت نم­ نم می­بارد.

فکر اینکه به نقطه­ ای برسیم که بفهمم مسیر را اشتباه آمده­ ایم، دیوانه­ ام می­کند. دیوانه­ ام می­کند که جبر مخیّرم کند به ندیدنت و نبودنت.

خودخواهی است که فقط از خودم بنویسم. در حالی که تو هم شب­ها را با هجوم خیال­های شیرین رسیدن­مان و توهم تلخ جدایی­مان سپری می­کنی. بین چند راهی تقدیر گیرکرده­ ای. کاروان­های زیادی است که باید ساربانی کنی! می­فهمم. گاهی خودم را جای تو می­گذارم، دوام نمی­ آورم. برمی­گردم سرجای خودم و دغدغه­ ها را محدود می­کنم.

بمیرم برایت عزیزم! سینه­ ات را بازکرده ­ای و دردها را درآن رها!

بمیرم برایت! پل­ها را باهم عبورمی­کنیم و بعد از پشت سرگذاشتن چند پل، به پل­هایی می­رسی که می­بینی برای گذشتن از آن­ها نباید با تو می­ آمدم.می­خواهی نفسی عمیق بکشی-اگر بتوانی- و بعد آرام لبخند می­زنی تا آب توی دلم تکان نخورد. می­ مانی که چه کنی. دنیا دور سرت می­چرخد و سرت گیج می­خورد؛ اما باید پل را محکم نگه­داری؛ رودخانه مواج است و نمی­توانی من را تنها بگذاری.

بمیرم برایت!

بیش­تر از این ظرفیتش را ندارم جای تو باشم.

چقدر دلم برایت تنگ است. کاش اینجا بودی! دومین خرما را می­خورم؛ برای نوشتن دردها، باید برای مهار فشارت خوردنی مناسبی کنارت بگذاری. جای چای کنار تو خوردن خالیست.

   دنیا شبیه سرسره­ ای روی دریاست که هیجان سرخوردن تو را سمت غرق شدن می­ کشاند و اگرهیجان هم نداشته ­باشی باید بی­حرکت روی سرسره بایستی، آخرهم خستگی ایستادن است که پاهایت را سست می­کند و سرمی­خوری سمت دریا، بی هیچ لذت و هیجانی.

اختیارهای بشر در همین حد بوده­ است، چه ایستایی چه حرکت، انسان­ها را به یک مسیر می­کشاند.

 

   امشب خیلی خسته بودی و زود خوابیدی، کاش آرام  خوابیده باشی! کاش فکروخیال­ ها خوابت را کشف نکرده ­باشند!

می­خواهم شب­ ها آنقدر پرهیاهو بنویسم که حواس تمام کائنات را به نوشته­ هایم جلب و از تو پرت کنم که آرام بخوابی.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط راحمه شهریاری |

پای من را همیشه می بندد، خطِ لبخندِ گوشه ی چشمت

ساده، زیبا، نجیب می خندد، خطِ لبخندِ گوشه ی چشمت

سبز و آبی مدام درگیرند، در نگاهی که آسمان آنجاست

پلک را از اراده می بندد، خطِ لبخندِ گوشه چشمت

 

 

آنقدر چشم هایت جهان شمول است که با دو بیت، غزلی کامل سرودم.

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط راحمه شهریاری |

سلام

این روزها با کارهای نیمه تمام به روز می شم تا شاید اینطوری بتونم خودمو ملزم به تموم کردنشون بکنم.

نقدا این ترانه رو بخونین:

اونقدر درگیر توام

 اسمم فراموشم شده

از بس که گفتم عاشم

 آویزه ی گوشم شده

 

برگرد سایه ت رو ببین

مرزی نمونده بینمون

از بس که نزدیکه به من

 همقد ِ آغوشم شده

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط راحمه شهریاری |

به هر دلیلی که معولم نیست چیست و از کجا آب می خورد، دلم می خواهد نباشم. شاید دلت بخواهد من را واکاوی و بگویی من باید کمکش کنم. تو؟ تو کمکم کنی؟! خوش به حالت که فکر می کنی می توانی کمکم کنی! نه عزیزم خودت را اذیت نکن، چون من اعصابم خورد است و احساس می کنم که آگاهانه اعصابم خورد است. اصلا دلم می خواهد اعصابم خورد باشد. اصلا دلم می خواهد خورد باشم. خنده ات می گیرد؟ می گویی مگر بزرگی؟ برای تو نه. اما این روزها خیلی بزرگم. دارم می ترکم. بادکرده ام. شاید خنده ات بگیرد، اما دلم نمی خواهد حالا حالا ها روبه راه شوم. خوشی زیر دلم زده است. دلم می خواهد توی خیابان راه بروم و یک موز زیر کفشم بیاید. دلم می خواهد یک روز بارانی یک ماشین با سرعت از کنارم رد شود و گل رویم بپاشد. دلم می خواهد قبل از اجرای برنامه ای نوشته هایم را گم کنم. دلم می خواهد وقتی جوراب نو می پوشم گوشه ناخنم به آن گیرکند و پاره شود. دلم می خواهد دلم نخواهد و دلم نمی خواهد دلم بخواهد. دلم می خواهد سکه ی یک پول شوم.

دلم می خواهد اعصابم خورد باشد ولی هنوز کاملا خورد نیست.

ساده نباش! حتی فکرش را هم نکن که همه ی این ها را دلم می خواهد. تمام این جمله ها را آگاهانه نوشتم. چون خیلی اهل ریسک نیستم که چیزی را بنویسم و بعد پشیمان شوم.

من دیوانه ام این ها را نوشتم، تو چرا خواندی؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط راحمه شهریاری |

نشون بده بزرگی و خدایی

نشون بده خودت گره گشایی

نشون بده هنوز یه جایی هستی

همین جاها، نزدیکیا نشستی

بعید می دونم اشکامو ببینی

اینجوری ساکت سرجات بشینی!

کشتی ما که تو گل غم نشست

تو که خدایی بگو ناجی ای هست

بگو هنوز جوونی و می تونی

غمو سرِ جای خودش بشونی

نگیر ازم همین یه نقطه نورو

همین جوری رها نکن یه کورو

نشون بده خودت گره گشایی

خدای مهربون بگو کجایی؟ ..........

متولد روز عرفه؛ نیمه تمام؛ تنها به این علت که تا پایان بیت سروده شده، خداوند نگاهم کرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط راحمه شهریاری |

نمی دونم برم یا که بمونم

نمی دونم صلاح تو کدومه

دلم می گیره از « آنِ» جدایی

می دونم کار ِ دل اونجا تمومه

 

ولی باید تموم شه قصه ی ما

شروعشم نمی دونم چرا شد؟

گره خوردیم کجای قصه اصلا؟

دلامون روبه رو همدیگه واشد

 

تو آدم خوبه ی این قصه بودی

ولی من مال ِ این قصه نبودم

نباید می رسیدم پاپرهنه

نباید عشقو اونجا می سرودم

 

چقد این روزها من سربزیرم

از این اشکایی که بی اختیارن

خدایا! کاش بارونت بباره

که چشمام زیر اون بارون ببارن

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط راحمه شهریاری |

دچار مي شوم از پيش بيشتر انگار

به اين گره كه مرا باز مي كند از من

به اين حصار كه قفلش به بال مي ماند

به اين پرنده كه پرواز مي كند از من

 

خراب مي شوم انگار بيشتر هر روز

ز تاك هاي جهانم كه هوشيارانند

صداي عربده ها رعد و برق مي سازد

كه عاشقان همه آبستنان بارانند

 

بخواه تا كه ببارم برايت امشب من

كه عاشقانه ترين لحظه ي من اين آن است

كه مرگ و زندگي ام حول شعر مي چرخد

كه عاشقانه سرودن براي من جان است

 

بخواه تا كه بگويم غزل شود چشمت

پياله اي ز نگاهت بريز بر بدنم

كه شعرهاي گذشته خراب خواهد شد

و بيت بيت ِ جديدم صراحي ِ شدنم

 

شد، است، بود و گرديد عاشقت قلبم

كه اختيار ندارد كه فاعلش باشد

كه در نهاد نشسته است و حكم با عشق است

كه جان دهد به غزل يا كه قاتلش باشد


+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط راحمه شهریاری |

در شب وبلاگي امشب آقاي شبير دائمي نكته هاي خيلي خوبي راجع به وبلاگ و وبلاگ نويسي گفتند. فقط سر يه نكته اي كه گفتند نتونستم با خودم كنار بيام. ايشون گفتن بروز كردن وبلاگتون توي تاريخ مشخص باشه، تا مخاطب بدونه كه فرضا توي اين تاريخ اين وبلاگ بروز مي شه.

برگردم به خودم؛ من كي تا حالا نظم داشتم؟ حالا شايدم خودم داشته باشم، ولي كار وبلاگ من شعره، شعرم كه قانون و تاريخِ سروقت سرش نميشه. يه وقت توي هفته هر هفت شبشو شعر ميگي، يه وقت مي بيني يه غزل  1سال طول مي كشه.

البت مي تونم تعريفمو از سرِوقت بودن عوض كنم. مثلا بگم با سرودن شعري جديد، اين وبلاگ بروز خواهد شد. اين خودش يعني نظم.

اينجوري هم من در جرگه ي آدمهاي با نظم قرارمي گيرم، هم اينكه تكليف بعضي مخاطبها مشخص ميشه كه با كامنتهاشون هي تيكه ميندازن كه بروزش كن! بابا خسته شديم از بس فلان پست رو خونديم و ....(البت فلاني حتما مي دونه كه مي دونم داره شوخي مي كنه)

شعر هميشه خيلي تعريف ها رو به نفع خودش عوض مي كنه.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط راحمه شهریاری |

من شاگرد آن نوزادم

كه در مشتش « خدا» را گرفته بود

   و

با او با لبخند و نگاه حرف مي زد.

 

 

امروز عسل عمه، فاطمه ي گل دنيا اومد. ديروز تولد خاله ش بود. اما خدا روشكر امروز دنيا اومد. بچه اي كه از همون نوزادي سمت خانواده پدري گرايش داشته باشه خيلي دوست داشتنيه. آخه امروز تولد قمري منه.  باباش ميگه: واااااي يعني قراره مثل تو بشه؟!!



ساعت1و 40 دقيقه ي بعدازظهر

http://shahryari1390.blogfa.com/  (متولد ماه خدا)


+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط راحمه شهریاری |


+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط راحمه شهریاری |

برای کاری که امروز داشتم باید به کوی ویلا می رفتم، خیابانی که از ابتدایی تا پیش دانشگاهی را آنجا گذراندم.

خیلی از مدرسه هایش تغییر کرده بودند. بی اراده تصمیم گرفتم به دبستان فاطمیه بروم. از اول تا پنجم ابتدایی را آنجا بودم. خیلی چیزها سرجایش بود و خیلی چیزها سرجایش نبود. اولین چیزهایی که سرجایشان بودند و به چشمم آمدند، دکّه خانم قادری (سرایدار مدرسه) و شیرِ آبخوری بود.

دکّه خانم قادری 1 متر در 1.30 بود. به همان دید بچگی هم برایم کوچک بود و حداقل ترین تنوع خوراکی ها را داشت. همه به آن مغازه دکّه می گفتند، اما مدیر مدرسه، خانم بهرام نژاد، اصرار داشت که به آنجا فروشگاه بگوید، و من همیشه وقتی این کلمه را از دهانش می شنیدم،  تا مرزِ قهقه می رفتم. چون تا آن موقع  تنها فروشگاهی که توی ذهنم بود، تصویری از فروشگاه اداره ی پدرم بود که به نسبت آن زمان بزرگ بود و تنوع خوراکی هایش هم زیاد. و وقتی می دیدم که مدیرمدرسه با اصرار می خواهد به آن دکه، فروشگاه بگوید بی اختیار از خنده غش می کردم. اما متاسفانه دوستانم اصلا با من همکاری نمی کردند و نمی خندیدند و من مجبور بودم این کار را تنهایی انجام دهم. مثل خیلی وقت های دیگر که خیلی چیزها برایم خنده دار است ولی کسی با من نمی خندد.

شیرِ آبخوری؛ آن زمان ها فکرمی کردم که خیلی بلند است. امروز دیدم که آن شیر تا زیر کمرم هست.

نماینده های آبخوری با دفترچه های یادداشتشان همیشه آنجا می ایستادند تا اسم بچه های بدون لیوان را یادداشت کنند. لیوان من از آن لیوان های تاشویی بود که آن زمان بچه ها برای شوخی به عنوان دوربین عکاسی ازش استفاده می کردند. یادم نیست دقیقا لیوانم سبز بود یا قرمز. شاید هم دو تا داشتم. ولی یادم هست هیچ وقت از کیفم در نمی آوردم و دوست داشتم با دستم آب بخورم. و همیشه نماینده های آب، اسمم را یادداشت می کردند و من اسم یکی از هنرپیشه ها را همیشه می گفتم؛ فاطمه گودرزی. اسم و فامیلی اش طوری بود که کسی به کلکم شک نمی کرد. چه جهنم دیدنیی خواهد بود، جهنمی که بخواهم به خاطر این دروغ بامزه ی کودکی بروم.

 خاطره ی خیلی شیرین دیگری که از آن شیر آبخوری داشتم برمی گردد به دوران دوم ابتدایی؛ اولین باری بود که روزه ی  غیرکله گنجشکی گرفته بودم. با بچه ها وسط بازی می کردم که خیلی تشنه شدم. بدون اینکه یادم باشد که روزه ام. وقتی آب را کامل خوردم و سیراب شدم، یادم آمد که روزه بودم. هنوز که هنوز است در حسرت آن اشتباه و فراموشی شیرینم.

 به داخل سالن کلاس ها نرفتم و فقط توی حیاط دور زدم. رفتم سمت دتشویی و نماز خانه که کنار هم بودند. ته حیاط مدرسه. یادم هست که هیچ وقت دستشویی مدرسه صابون نداشت و من همیشه صابون کاغذی داشتم و دست هایم را با آن می شستم. امروز دیدم که مخزن مایع دستشویی گذاشتند، خوشحال شدم رفتم جلو تا مطمئن شوم که مایع دارد یا مخزن خالیست. دیدم مخزن خالیست. زمان ما جاصابونی بدونِ صابون بود. امروز پیشرفت کرده بود؛ مخزنِ مایع بدون ِ مایع بود.

نمازخانه. زیرزمینی  با عرضی باریک و طولی طولانی. سرودهای جشن تکلیفمان را آنجا تمرین می کردیم. همیشه از اینکه ساعت تمرین سرود با ساعت کلاس تداخل داشت خوشحال بودم.

 اوایل پنجره اش نرده نداشت و من همیشه دوست داشتم از پنجره واردشوم به جای در. یکی از آن روزها که از پنجره واردشده بودم، کلاس پنجم بودم. آن روز اولین باری بود که توی عمرم جمله ی « از تو بعیده !! » را شنیده بودم، که یکی از بچه های دوم ابتدایی به منی که کلاس پنجم بودم گفت. که خیلی هم برایم سنگین تمام شده بود. بعدها برای آن پنجره نرده گذاشتند. احتمالا برای افرادی امثال ِ من.

 وقت نداشتم به داخل سالن ها بروم و احتمالن کلاسهایی را که تویش نشسته بودم را ببینم.از مدرسه بیرون آمدم. داشتم مغازه ها را نگاه می کردم  نقاب های مقوایی پشت ویترین مغازه ای چشمم را به خودش جلب کرد. آقای قاضی فروشنده اش بود. زمان ما مغازه ی کوچکی داشت. وقتی من کوچک بودم او مردی میانسال بود با ریش و سبیل سفید. آن موقع ها همیشه بدون استثنا ازش ترشک می خریدم. زمان ما نمی دانم مغازه اش یخچالِ بستنی داشت یا نه. امروز دیدم که دو سیستم کامپیوتر دارد و 3 دستگاه فتوکپی. مغازه خیلی فرق کرده بود. 2 تا نقاب برای خواهرزاده ام خریدم. با آقای قاضی سر صحبت را بازکردم که وقتی ابتدایی بودم همیشه از شما باید ترشک می خریدم. خندید و گفت زندگی زود خاطره می شود کاش همیشه خاطراتش شیرین باشد. برایم  آرزوی خوشبختی و عاقبت بخیری کرد. و من هم توی دلم برایش دعاکردم.

 نقاب ها را برداشتم. خواهرزاده ام دختر است، برایش نقاب پسر خریدم، نقاب ها باید با نقش هایمان تفاوتی چشم گیر داشته باشند .

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط راحمه شهریاری |


سلام بر همه ی عزیزانی که جویای احوالم بودند و نبوند.

با چهارپاره ای نیمه تمام به روز می کنم.


دچار می شوم هر روز بیشتر از پیش

به این گره که مرا باز می کند از من

به این حصار که قفلش به بال می ماند

به این پرنده که پر واز می کند از من

 

خراب می شوم هر روز بیش تر، انگار

ز تاک های جهانم که  هوشیارانند

صدای عربده ها رعد و برق می سازد

که عاشقان همه آبستنان بارانند

 

بخواه تا که ببارم برایت امشب من

که عاشقانه ترین لحظه ی من این« آن» است

که مرگ و زندگی ام حول شعر می چرخد

که عاشقانه سرودن برای من جان است


.....

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط راحمه شهریاری |


این روزها این حدیث است که آرامم می کند:

« عاقبت صبر کامیابی است.» امام علی (ع)

 

راستی سال نو مبارک!

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط راحمه شهریاری |

«يا نور النور! يا منور النور! يا خالق النور! يا مدبر النور! يا مقدر النور! يا نور كل نور! يا نور قبل كل نور! يا نور بعد كل نور! يا نور فوق كل نور! يا نور ليس كمثله نور! »جوشن کبیر/47


نور است و امتداد خودش سایه های توست

شیطانِ من قشنگ تر از آیه های توست

شیطان ِ پاکِ مهربان تر ز مادرم

می خواستم دلی ز عزا در بیاورم

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط راحمه شهریاری |

سلام بر میهمانان این سرا

 

امروز 1 سال از گشایش این میهمان سرا می گذرد، و به عبارتی تولد آن است.

از دوستان عزیزی که به این وبلاگ سر می زنند خواهشمندم تا نظرشان را در مورد کیفیت مطالب بنویسند. و می پسندم قبل از فرمایشاتشان یک بیت شعر، که  خیلی آن را می پسندند،  در آغاز کلامشان یادداشت کنند.


ایام بکام!

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط راحمه شهریاری |

کوچک تر از آنم بگویم مالِ من باشی

پرواز را از تو بگیرم، بالِ من باشی

 

من حولِ تو می چرخم و شاید که یک روزی

پیشانی ام مال ِ تو و اقبال ِ من باشی

 

پاییز هم آبستن اردی بهشتم بود

فرقی ندارد در کجای سال ِ من باشی

 

ای چشم ِ تو آماده باشِ بی پناهی ها!

دیروز نه، فردا نه، باید حال ِ من باشی

 

کم­رو تر از آنم که حتی فکر می­کردی

حالا جسارت! می­شود که مال ِ من باشی؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط راحمه شهریاری |

  آفتاب خم شده و آرام و مهربان نصف صورتم،  دست راستم، خودکارم، برگه ام، و تست های «بوستان»م را گرم می کند. و من هم هی خودم را سمتش می کشم. دوستش دارم. دوستم دارد. بطری آبم را زیرِ نگاهش گذاشتم تا از سرمای فریزری دربیاید. و بعد من هم هی آب خواهم خورد. این روزها آب هم با من مهربان تر شده است.

   آفتاب از آب رد می شود و سایه اش روی برگه ام می افتد. می لرزد؛ آرام و قرار ندارد؛ و شاید هم مثل من باشد که 60درصد اوقات پاهایم را تکان می دهم، یکریز، بدون هیچ استرسی، بدون هیچ ناآرامی. راستی من مثال نقضم برای روانشناس ها.

  در این چند روز تست هایم مهربان تر شده اند؛ با هم صمیمی تریم؛ از دور سلام می کنند و سلام می کنم. حتی آنهایی را که دیر سلام می کنند را هم دوست دارم. من این روزها کنار تست هایی که دیر سلام می کنند (و یا برایم دلبری می کنند) یک قلب می کشم، تا با هم دوست شویم. دوست می شویم؛ خیلی صمیمی تر از آنهایی که قلب ندارند.

  کمی یخ کردم. موهایم را باز کردم و دورم ریختم تا گرم شوم. تا کلیبسم استراحت کند. کلیبسم خیلی پرکار است. از صبح تا شب. - خدا قوتش دهد-. اما کمی جریحه دار است و دکترها جوابش کرده اند. من هم بنابر رسم بی وفایی دنیا باید کلیبسی جدید بخرم. روزگارست دیگر! کل شیئ هالک الا وجه.

   امروز کتابخانه خیلی خلوت است؛ اما سروصدایش کم نیست. من هیچ وقت برای حرف زدنِ دیگران تذکر نمی دهم؛ چون هیچ کس به من تذکر نمی دهد. من خیلی توی خیالم حرف می زنم. خیلی تر از خیلی. هر آن منتظرم کسی چیزی بگوید. اما بچه های اینجا مهربان تر از این حرف ها هستند.

   من وقتی توی کتابخانه هستم، همه جا می روم؛ مشهد، پیشِ بچه های دانشگاه؛ تهران، پیش ِ برادرم، مینا، عاطفه، معصومه... . شیراز، پیش ِ سعیده، حافظ، سعدی. گاهی از شهرداری تا کاخ را بالا می روم و گاه از ناهارخوران تا زیباشهر را. و گاه هم توی یخچالِ خانه می روم و برای ساعت دو نقشه می کشم. همین الآن که من توی خانه بودم، بشقابِ یکی از بچه ها افتاد و من برگشتم کتابخانه.

   اینجا خیلی جالب است؛ چند روز پیش، توی کتابخانه، تولدِ یکی از بچه ها بود. بچه ها در حالی که روی سایلنت بودند و در حالت پانتومیم، تولد گرفتند و کیک خوردند و هدیه دادند و شاید هم رقصیدند.

   بعضی از بچه ها ورق می آورند و برای دخترهای جوان فال می گیرند. البته این مورد را در یک کتابخانه ی محترم دیگر دیده ام.

   اما چیزی که از همه بیشتر اینجا می بینم، این است که، دوستان اینجا خیلی مایلند در این مکان آرایش کنند. و گاهی آنقدر لوازم ِ آرایششان زیاد است که کتاب هایشان را استتار می کند. و  برخی از آنها عجب عروسک هایی هم می شوند انصافا.

بعضی از عزیزان هم در این مکان با عشّاقشان در پارک ِ شهر قرار می گذارند، و از پنجره برای هم بای بای می کنند و صد البته بال بال می زنند.

  اینجا آنتن های موبایل قطع است و هرکه دلش برای کسی تنگ می شود باید به حضرت تلپاتی متوسل شود و اگر- خدایی نکرده – اتفاقی بد در انتظارش باشد، باید پناه به تقدیر ببرد که الخیر فی ما وقع.

   وقتی اینجا ساعت نماز می شود، همه در دریای علم غرق می شوند. از آن همه جمعیت تنها 10یا 15 نفر برای نماز می آیند و گویا بقیه صبر می کنند تا نماز پیشِ آنها برود. خلاصه نماز می ماند که چه کند؛ توی نمازخانه پیش آن 15نفر بماند و یا آن همه جمعیت را در بالا(سالن مطالعه) معطل نگذارد و برود خدمت ِ ایشان.

   اینجا بوفه ای هم دارد که همه چیز در آن پیدامی شود. و من فقط آبش را مزه کرده ام و عجب آبی بود.

   سالن ِ مطالعه ی این کتابخانه حاشیه ای هم دارد و توی آن بعضی ها درس می خوانند. و انصافا خوب درس می خوانند. مثل یکی از آنها که روبه رویم نشسته. آنقدر درس خواندنش به چشم می آید که خود متنی است بر تمام حاشیه ها.

  دوست کناری ام که نمی شناسمش و او نیز مرا نمیشناسد، خیلی به برگه ام کنجکاو شده است. و من که دوست دارم این ها را زودتر از همه رفقای وبلاگی ام بخوانند. همین جا نوشته هایم را تمام می کنم، و کاغذم را از دیدِ این دوست ِ عزیز برخواهم داشت. و البته بعید می دانم که نشانی وبلاگ را به او بدهم.

 

2شنبه، 4بهمن 1389، ساعت 10:7 دقیقه، کتابخانه ی میرفندرسکی گرگان

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط راحمه شهریاری |

من دغدغه برای سرودن نداشتم

تا اینکه درد از چپ و از راست قد کشید

من غرق ِ در خودم شدم و مشکلات من

نم نم میان من و خداوند سد کشید

 

لاغر شدم عجیب دراین سیر دردها

رنگم پرید و جای نفس هام تنگ بود

بی ظرفیت تر از خودم اصلا ندیده ام

اصلا  میان من و خداوند جنگ بود

 

نقل جهاد اکبر و اصغر کلیشه ای ست

این بار کفر اصغر و اکبر... خدای من!

در بیت ِ چندم؟آه! حواسم نبود، وای!

پیچیده توی مغز ِ خودم های های ِ من

 

من شانه هام درد گرفته است عزیز من!

از این رسالتی که رسیده ست خسته ام

نزدیکتراز این  به من اصلا نشو ، نیا

بپّا گلم عجیب دل ِ من شکسته است

 

بپّا گلم که زهر غم از شعر می چکد

چسبیده بیت بیت به زالوی دردها

خون می خورد عجیب که پالوده ام کند

خوش بوست مشک غمزده آهوی دردها

 

این روزها به چشم خودم گول می زنم

شک می کنم به حال و هوای خودم هنوز

هی گیج می خورد سرم و چرخ می خورم

یک دست  گیرِ شب شده یک دست گیر ِ روز

 

دستی بکش به روی سرم تا که حس کنم

آنقدر هم تکیده و تنها نمانده ام

زیبای من نگاه کن و رد نشو ببین

تا حس کنم که در غم ِ خود جا نمانده ام

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط راحمه شهریاری |

بین من و نگاه مهربونت

خدا نشسته و کنار نمیره

روم نمی شه چیزی بهش بگم چون

ممکنه بد بگم دلش بگیره

 

خداس دیگه دلش به ماها خوشه

اگه که نه بگم منم ُدرُس نیست

یه عمره دس تو دستِ هم گذاشتیم

اگه به گوشش برسه...، نگو! هیس!

 

حقیقتش اینه که سخته واسم

بین دو راهی شماها موندم

نه اینکه بین ِ عقل و دل بمونم

هر دو دلین و عقلو بد سوزوندم

 

توی نمازم،  تویی تو خیالم

وقتی که پیشتم فکر نمازم

گیجم از این دو راهیای عشقی

دیگه دارم روحیه مو می بازم

 

دلم به این خوشه فقط که شعرو

به دستای خودت دارم میسپارم

واسطه بینمون نبوده اصلا

خدا رو شاهد خودم میارم

 

چقد خوبه که حس کنی که حرفات

به گوش اونی که میخوای رسیده

عاطفه تو دست خودش سپردی

با اینکه می دونی تورو ندیده

 

بین من و نگاه مهربونت

حتی خدا پاشو عقب کشیده

غم گذشته رو نخور حالاکه

غم از دل هردوتامون  پریده

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط راحمه شهریاری |

1)ای سبزترین حادثه ی پاییزی

بر شورِ دلم باز نمک می ریزی

میخواهم ازین عشق کمی دورشوم

ناخوانده خودت به شعر می آمیزی


2)از سبز که می نویسم از چشمانت

از حال و هوای پلک جنگلبانت

گاهی که به خنده گریه ات می بارد

آغاز بهار می شود بارانت


3)افسار مرا گرفته با لبخندش

این طور کشیده ست مرا در بندش

با یک خنده تمام کارش حل است

از شیوه ی دیرینه ست این ترفندش

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط راحمه شهریاری |

بسم الله الرحمن الرحیم

و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا و ینشر رحمته ، و هو الولی الحمید (سوره شوری، آیه 18)

و اوست خدایی که باران را پس از نومیدی خلق می فرستد، و رحمت خود را فراوان می گرداند، و اوست خداوند محبوب الذات ستوده صفات.

(نقد چهارپاره زیر فراموش نشود)

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط راحمه شهریاری |

بین نگاهت با غزل های من

فقط یه پلکه شاعرم کن هنوز

چشم سرودنه همش کارِ من

شبه که لم داده تو آغوش ِ روز


مگه میشه تو دریای ِ نگاهت

جایی واسه یه قطره پیدا نشه؟

نذار بگم که فهمیدم نگاهت

حرفی  برای من داره همیشه


گلستون آتیش شده از تبِ من

کجا میخوای بری تو هم می گیری

زمزم ِ چشماتو بریز رو تبم

و الا که  تو آتیشم می میری


خون ِ غرورِ من به پای چشمات

بلا رو از دور و ورت می بره

فقط یه آبی بده قبل ِ کشتن

حالا که کشتی و دم ِ آخره

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط راحمه شهریاری |

وقتی «گلستان»

               آتش بگیرد

                             ابراهیم

                                         در امتحانش سوخته!


+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط راحمه شهریاری |

نمی دانم؛

 از همان دوران ابتدایی- راهنمایی با اینکه دینی را 20می شدم، معنی این جمله را نمی دانستم: «هرکه خود را بشناسد، خدا را شناخته.»

من نمی دانم آدمی شادم یا غمگین؟ آرامم یا پر جنب و جوش؟ کم حرفم یا پرحرف؟ مهربانم یا سنگدل؟ حافظه ام قویست یا گیجم؟ تودارم یا اهل درد ودل؟ بی ایمانم یا مقید؟ صبورم یا عجول؟ گرمم یا سرد؟ شوخم یا جدی؟ آدمی ریزبینم یا کلی نگر؟ اخمو یا خنده رو؟ ا حساسی یا منطقی؟ نمی دانم یا ...

تمامی ِ اینها صفت­هایی هستند که درمورد خودم از خیلی ها شنیدم.

عجب تناقضی در من است؛

پس

عجب تناقضی در خداست!

 

+ نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط راحمه شهریاری |