(پرانتزی هم برای من)

گم کن مرا باکت نباشد, در جاي امني هست جايم

فرياد خواهم زد خودم را، در لابلاي شعرهايم

گم کن مرا باکت نباشد, در جاي امني هست جايم

  

گم کن مرا و دور تر شو، تا نقطه باشم , نقطه باشم

امّا دوباره جست و جو کن،اينجاست, اينجا ردّ پايم

 

 هق هق ترين آهنگ سالم، اندوه من اندازه ي کوه 

تو گريه کن البرز البرز، پژواک زخمت در صدايم 

 

گاهي بجاي تو در اين شعر،فرياد خواهم زد عزيزم

فرياد خواهم زد تو را هم، در لابلاي شعرهايم

 

١۶آذر, ٩٣

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط راحمه   | 

انکار

اين چارپايه زير پايم را,

مي بينم و در حال انکارم

بر گردن من ميتوان انداخت

اين جمله را:من دوستت "دارم"

 

راحمه,

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط راحمه  

آهاي فروردين!

امروز ده آذر است و من رنگها را يکي يکي از روي زمين برميدارم.

بايد به بي تعلقي تن داد, تا درست مثل زمستان جديدترين لباسِ پادشاه را بپوشم؛ رستاخيز صحنه ي عرياني هاست؛ بايد براي ديدار آماده بود. براي تويي که اول بهار ايستاده اي, براي تويي که برگ را قسمت ميکني, دانه را قسمت ميکني, ميوه را... .

 آهاي فروردين! شانه به شانه ات ايستاده ام تا بهار را از دست تو بگيرم و دست به دست بچرخانيم. ما عاشقان اولوالعظميم, واژه ها معجزات ماست

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر 1393ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

سليمانه

راستي 

يادم رفت بگويم

امروز پلکهايم پريد

خبرها را مشتاقم؛

    حتي اگر

 قدر يک "دوستت دارم" کوتاه؛

خودت هدهد خوت باش و سليمان خودت؛

همين که زبانم را مي فهمي کافي ست

 

     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط راحمه   | 

امانت

 

امانت سنگيني ست عشق؛

آهاي!

من اين واژه ها را از سر راه نياورده ام!

بي راهه ها را يکي يکي مي گذرانم, شايد راه دلش برايم سوخت؛

هنوز مي ترسم, مي ترسم از اين همه جسارت که نه گريه اش را مي پوشاند نه خنده؛

 

من زير خط فقر بودم؛خودت جيبهايم را دوختي و پرش کردي از خدا!

چقدر آرام آرام نيستي امروز!

آرام تر از پچ پچ برگها در ظهر تابستان.

آرام تر از سلام خورشيد در اسفند؛

درد را دود نکن؛ درد آمده است که گل بدهد؛ درد آمده است که بماند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 7:53 قبل از ظهر  توسط راحمه  

حق و باطل

نسيمانه مي گذري و خونم را در رود رگهايم ميرقصاني؛

عزيز مهربانم, آيه هاي نگاهت را نازل کن, که سخت گمراهم؛

حق و باطل سفيد و سياهي چشمان توست,

 ابليس مقدسم! 

آتشانه نگاهم کن تا زمهرير روزگار منجمدم نکند

آهاي درخت تنومد!

بيا و سايه ها را کش بده, 

آهاي درخت تنومند!

بيا و تکيه گاهي را کش بده!،

آهاي درخت تنومد

بيا و ديوانگي را...

هنوز طنين عربده هايت هست

هنوز جام ها را اينجا انگور ميکنم,

و برگانه مي رقصم

" و مي چرخم و مي نوشم از اين جام"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط راحمه  

ين روزها با روح من در حال پيوندي

ديوانه ي چال تو ام وقتي که ميخندي

يپيچانده اي بازوي خود را دور بازويم

اينگونه راه غير را مردانه مي بندي

پيمانه هاي عهد را پرميکني هرروز,

محکم به اين پيمان و آن پيمانه پابندي

بيدارتر کن لحظه هاي کهفي من را 

ديگر يقين دارم نشاني از خداوندي

...

راحمه, شهرياري

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

نگاهی به رمان نوجوان " دلقک"

http://s5.picofile.com/file/8140999984/391018_00_p.jpg

رمان دلقک، نوشته هدی حدادی، رمانی است در سه فصل با عناوین " پاره پوره­های دو روز اول"، " پاره پوره­های دلقک بودن" و " پاره پوره­های همسایگی" که برای مخاطب نوجوان نوشته شده است. این رمان داستان دختر دانشجویی است به نام نگار که به طور اتفاقی در صف اتوبوس، با دختری روبه رو شده که خنده­­های بسیار دختر او را کلافه و عصبانی کرده و باعث شد تا چک محکمی به گوش او بزند. عذاب وجدان داشتن نگار بابت زیرگوش دختر زدن باعث شد تا شبانه به محل حادثه برگردد. و دیدن آن دختر در همان محل، ضمن برانگیختن تعجب او و صحبتهایی که رد و بدل شد، باعث شد تا نگاه دخترک را به خانه خود ببرد و از او که به علت زیاد ایستادن در سرمای خیابان، مریض شده بود مراقبت کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط راحمه   | 

پرواز بی آسمان

از این صفحه به آن صفحه می پرم؛

کلافه می شوم؛ به این و آن می پرم

از بسکه

          هرکه را دوست داشتم، قبل از رسیدن پرید.

حالا

من این همه "پر" دارم

ولی

کو آسمان؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط راحمه   | 

گرگان شهر مهربان

 

نبض گرگانه كه اينجور مِزنه زلزله نيس

تپشِ عشقِ تو اين خاك رِ مجنون كرده

 

 http://gorganblog.ir/

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط راحمه   | 

من نمي توانم

من به زور نمي نويسم که از کم سوژگي مجبور شوم دست به سمت تو دراز کنم و افشايت کنم. صبرمي کنم؛ مثل تمام هجران کشيده ها. 

حواشي را پررنگ مي کنم و بعد تو را در گوشه و کنار اين حواشي پررنگ شده, سبز ميکنم. مثل يک گل سفيد وسط کوير.

من باز هم نمي توانم از تو ننويسم.

من بلد نيستم از تو ننويسم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر 1393ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

لاف

امروز  از دلتنگي ام چيزي نگفتم تا

بر لحظه هاي خوب تو سايه نيندازم

امّا سکوتم داد خواهد زد که دور از تو

لاف بزرگي است :"مي سوز م و مي سازم"

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

اين روزها اين زندگي، تكراره غمهاته

خورشيد بيداره، تو چي؟يا خواب مي بيني؟

شايد ستاره از شبِ مهتاب مي چيني

 

فرقي نداره آسمون با ماه يا خورشيد

وختي كه قد كهكشون مي شي و غمگيني

 

اين روزها اين زندگي، تكراره غمهاته

اين ردِّ پاي روبه روتم جاي پاهاته

 

رو دور اين دنيايي و سرگيجه مي گيري

هرچي سند از درد مونده، پاش امضاته

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

طوفان

اصلن مهم نبود اگر آغوشت به دست شخص ديگري فتح شده، من به پوست اندازي احساسم ايمان داشتم.

خودت كه مي داني بهاري ام و دختر اردي بهشت.

فقط نمي دانم

اگر چشمه سراغ نوح را گرفت، چطور بگويم، طوفان اين بار به پيامبر خدا هم رحم نكرد؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط راحمه   | 

آهای ای دریا بغل کرده!

نگاه می کنمت مثل خسته ای که رها، چشمانش را به بی کرانگیِ دریا می سپارد؛ آبی را بی نهایت کرده ای. مرز بین دریا و آسمان نشسته ای که چه؟! که رویاهایم را روی هوا بگیری و بعد... .?! چه شیطنتهای مهربانی!

آهای ای دریا بغل کرده! موج ها را آواز کن. صدای به ساحل خوردنشان را قافیه می شنوم؛ زنگ مطلب همین است، درست مثل زنگ صدایت. راستی کاش زنگ بزنی! به گوشی ام سپرده ام که روی سایلنت هم که باشد، فریادت بزند. عرصه برای ما همیشه وسیع است؛ درست مثل سینه ات که صبر را صحرا کرده است. ببینم هنوز هم جا برای حرفهای من داری؟! این شعرها خیال تمام شدن ندارند. بگذار در قالب قلبت بگویمشان. اینگونه در کنار دریا، موجی نو وارد ادبیات می کنیم. برایت شعر میخوانم، بال هایت را باز کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

می روی، می رسی، نمی دانم

نم نمک می رسی و این قلبم

نبضش از اختیار می افتد

دل به خط تو می سپارد و بعد

طبع شعرش بکار می افتد

 

خستگی را به من بده آقا

سهممان را بیا و قسمت کن

درد را توی بیتهام بکار

زخمها را خودت حکایت کن

 

من به این بیتها سپردم که

میزبان نمونه ای باشند

قدمت را به چشمشان بسپار

خون، غزلواره، عشق می پاشند

 

می رسی، می روی، نمی دانم

خط پیشانی ام شکسته شده

کاش می شد نشانتان ندهم

بیت آخر چقدر خسته شده

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

نقل قول

 

"هم اگر خواب سه سال پیش بیدارم کند, دوباره بیقرار نیش عقربه ی روز ده و ساعت ده خواهم بود, و گرم و بی صدا خیس خواهم شد, از هنوز شبنم ها, در حس نزدیک گلهای روسری ترکمنی, افسوس عربده ی مهتابT غارتگر خواب شیرین گلخانه هاست. شبت های ناآرامت, آرومم آرزوست  "

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

سالروز آرزوهای زیبا

بس بگفتم کو وصال و کو نجاح؟

برد این کو؟کو؟ مرا در کوی تو


علی نامی ست که عشق از او رشحه می کند. پس بگذار عاشق بمانم.

برمی گردم به چهار سال پیش؛ به مسجدالاقصای گلشهر، به زیر گنبد مسجد. به همانجایی که اول از همه میزبان آفتاب می شد. پنجره ها در سقف برایم تماشایی بود؛ من هم مثل همه ی شوریده های آنجا، تسبیح در دستم داشتم و"یاعلی" می گفتم؛ بی طلب صدایش نمی کردم؛ من را چه به بی طلبی؛ «هنوز آینه بودن برای من زود است». من امام عاشق را صدا زدم تا عاشقم کند؛  من عشق را بی نشانه نمی خواستم، پس عشق نشانه دار آمد و نشانه ام گرفت. من کم کم دچار شدم. دچار به گره ای که مرا باز می کرد از من.

پس باید چهار شمع روشن کرد، که سالروز خواسته های بی بدیل است. من هنوز هم برای آرزوهایم جشن می گیریم.

13رجب میلاد بزرگ مرد تاریخ، اسوه ی عشق و رأفت و عدالت و شکوه گرامی باد.

دهانت گل باران و جانت همواره عاشق، ای دکتر محمود اکرامی که اینگونه بر زبان همه انداختی:

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

پنجشنبه ی بهترین آرزوها

این ماه اردی بهشت

                    امروز 11 اُم

                            امشب شب آرزوها



خدای مهربان یاری مان کن تا بهترین دعاها را برای هم کنیم.




                         


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393ساعت 8:37 قبل از ظهر  توسط راحمه   | 


بسم الله الرحمن الرحیم

خدای خوب و خدای مهربان، خدای عادل و خدای حکیم، سپاس از روزم و از روزی­ ام. سپاس از آنچه برای من رقم زدی و من نالیدم. خدای خوب! تو از ضعف من خبر داری و همچنین تویی که عیبم را میبینی و می دانی. ماه رجب در راه است؛ ماه فروریختن رحمتت. شمس و قمر قرین شده اند؛ اردی بهشت و رجب. و من اگر بی بهره بمانم، ای وای بر من. خدای خوب، خدای مهربان، این سالها نامت را به یدک کشیدم و اشک نصیبم شد. این اشکها آیا راه به جایی می برد؟! من انسانم و تو خودت گفته ای « و ماخلقنا الأنسان فی کبد»، آیا می توانم به حال خود غبطه بخورم که اهل کبد بودم؟ من مدال دردها را یکی یکی به دیوار عمرم می چسبانم؛ باشد که قبول افتد.

خدای عزیز و خدای رزّاق! از اقیانوس آرامشت، موجی را روزی ام کن، که سخت بی تابم. تو عزیزی و هرکه را بخواهی عزت می دهی، اگر از زمره ی عزیزانت بودم شکر و اگر نبودم باز هم زبان سپاس را به من عطا کن.

سایه های وجودی ام نور می دهند و من مانده ام که تو را لبیک می گویم یا ابلیس را. خدای خوب و خدای مهربان! من ظلومم و جهول اما امیدوار، امید به اینکه هنوز هم دوست می داری ام. گامهای لغزان من بر لب دو پرتگاه ناگهانم هم هنوز امید ِ نگاهت را دل دل می کنند.

به من زبان ِدعا عطا فرما، آنچنان که موسای الکن را. سینه ام را بگشا آنچنان که موسای عاشق را.

و بخواه از توکل ابراهیم وارت را زبانه بکشم تا آتش نمرودها، آب را دلم تکان ندهد.

و خودت بخواه عیسی وار دمی بیاید تا سلولهای مرده ام تُرجه زدن را تجربه کنند.

و

حمدت را محمدوار روزی ام کن، تا شاید پله پله محمودی را ....

نه خیلی کوچکم برای این آرزو.

خداوندا عشقی در سینه ام ریشه دوانیده که ذره ذره روحم را می کاهد و باز بالش می دهد، من زمینگیر پروازم، این آسمان را از من نگیر!

         این آسمان سبزآبی را،

                     این آسمان آمیخته با درد و لبخند.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

حضرت آب و حضرت دریا!

 

حضرت نور و حضرت مأوا!

حضرت آب و حضرت دریا!

چادرت سرپناه بی کسی است

خانم مهر! حضرت زهرا!

تو خبرداری از دلم خانم

تو خبرداری از دل رسوا

برنمی تابد این دل تنگم

به خدا این جهان کوچک را

خانم امشب بزرگواری کن

حال من را ببین و کاری کن

تو که از اختیار لبریزی

از دهانت ستاره می ریزی

یک اشاره کن و بکش من را

سوی اردی بهشت ، آن دنیا

خانم امشب عجیب بی تابم

پا به پای سحر نمی خوابم

......

خانم امشب شما وساطت کن

عاشقی را شما روایت نکن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

له له از انتظار می میرم

له له از انتظار می جوشم

له له از انتظار لبریم

له له از عاشقی لبم خشکید

ماه را در پیاله می ریزم


به زبانت بگو نچرخد هی

به دهانت بگو سکوت کند

تا نفهمند بینمان حرفیست

تار باید که عنکبوت کند1


من هنوزم به عشق پابندم

من هنوزم به درد محتاجم

از جنون سبز می شوم دائم

من همان بید تا ابد کاجم


له له از انتظار می میرم

له له از انتظار می میرم

روز محشر صدا بزن من را

باز هم بیقرار می میرم


1- تلمیح به عنکبوت هایی که بر در غار حرا تار تنیدند تا پیامبر در امان بماند.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

میله میله

حسرت کشیدم، آه کشیدم، ولی زمان              دارد کشیده تر ز غم و آه می شود

دارد برای روی خوشش نقشه می کشد           هی زخم روی زخم چه جانکاه می شود

 

هی میله میله میله دلم تنگ میشود                هی میله میله گیر زمان و زمانه ام

فریاد می زنم به عقب، بغض می شود           گویا برای خوردن حسرت دهانه ام

 

من بغض می خورم که چنین چاق می شوم      محصور آتشم که چنین داغ می شوم

دیگر نهال غصه درخت سترگ شد              دارم شکوفه می کنم و باغ می شوم

 

دنیای لامروّتِ وحشی صفت نکن!             من مار سمّی ام به پر و پای من نپیچ

به خرخره جویدن من مبتلا نشو           هشدار می دهم به تو دنیای پوچ و هیچ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط راحمه   | 

شعرهای شیپوری

من پر از شعرم و پر از شورم

شک ندارم شبیه منشورم

واژه­ بارن چشم­های توام

ولی از چشم تو کمی دورم

دورم از چشمِ تو هوا صاف است

بوفم و در نگاه تو کورم

دورمو صبرو بُردم از یادم

اول راهمو هنوز غوره­ م

ببینم تو هنوزم عاشقمی؟

این منم که با جفت چشات جورم؟

ناز و عشوه کرشمه آمدی و

شور دادی به ذهن ماهورم

شور دادی و تورمان کردی

ماهی­ ام تشنه­ ی همین شورم

ماهی­ ام، آب زندگی من است

عرقی شرمگین و مغرورم

چند بیتی گذشته از شعرم

نگرانم! رسیده منظورم؟!

دوری­ ات شعرپروری کرده

شاعرِ بیت­ های مهجورم

قافیه جیغ می­ زند که:«نرو!

«خسته­ ام من نمی ­رسد زورم»

من به محشر هنوز پابندم

شعرهایم اگر که شیپورند

قول داده خدا، خودش پایه­ ست

تا ببینم که با تو محشورم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

خورشید دمید



زلفونه شبو بباف، خورشیدو نقاشی بکن

خزونو بدرقه کن، غماتو آبپاشی بکن


وسط برفای غم با خنده­ هات اُجاق بزن

بختتو با تختِ پیشونیه میترا طاق بزن


دلامون که بیقرارِ تو و افسانه شده

رستمو زنده کُنش که وقت شاهنامه شده


که موی رودابه رو به یلدامون پُل بزنیم

بیا حافظو بگیر باید تفأل بزنیم:


« مزرع سبز فلک دیدم و داسِ مه ِ نو

یادم از کشته­ ی خویش آمد و هنگام درو


گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید

گفت با این همه از حادثه نومید مشو»

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1392ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط راحمه   | 

نام مسیحایی ات این برگه ها را درخت می کند.

صبح که از خواب بیدار شدم، سه سال پیش بود؛ آتش­ ها بجان درختها افتاده بودند، از برگها و شاخه های من هم عبور کردند.؛

داغتر از بوسه های جنگلهای گلستان کجا دیده ای؟ ابراهیم ها پیامبرانه- پشت به گلستان می کنند، لحظه ای که تو آتش بیار شوی.

صبح که از خواب بیدارشدم، دختر آذر لی لی کنان به خانه دهم رسید، پایش روی خط رفت و مثل گلستان سوخت. اصلا آذری که نسوزد و نسوزاند که آذر نیست.

پاییز، یکی یکی برگهای غرورم ریخت، تا تو اردی بهشتم شوی.

آذر مبدأ تاریخ است، تاریخی که زمانها در آن همه آینده است.

آذرها نبض تاریخ تند می زند، درست برعکس پلکهایم هنگام تماشایت.

سکوت نکن! سه سالگی سنّ شیرین زبانی ست. نگاه کن! حالا دیگر مدادم از چشم هایت پرحرف تر شده است، کاش هنوز هم دوست بداری اش.

وقتی که روی این برگه ها از تو حرف می زنم، سبز می شوند، جوانه می دهند؛ نام مسیحایی ات این برگه ها را درخت می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1392ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط راحمه   | 

داغ را بر تنم اتو کردم

قدر یک نقطه نیستم اما نقطه نقطه به درد خوکردم

تا که صبر از دلم جوانه زند، درد را درخودم فروکردم

 

نقطه نقطه کشیدم از هرجا، هی تلمبار می شدم در خود

روی هم رفته هی چروک شدم داغ را بر تنم اتو کردم

 

درد تاجی ست از ازل با من، صبرطوقی ست از الست انگار

لوح محفوظ بوده ام شاید هرچه او گفت بازگو کردم

 

ای خداوندگار  ممنونم، ای خدا درد را نگیر از من

من به این دردهام مغرورم، -اعترافیست- تازه روکردم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

امسال هم عزاداری در تکیه هنرمندان

با سلام خدمت همه دوستان

ضمن عرض تسلیت به مناسبت فرارسیدن ماه محرم.

برنامه ی عزاداری امسال  تکیه هنرمندان همچنان در « خانه ی باقری ها»، هرشب از ساعت 6.30 تا10

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1392ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط راحمه   | 

انفجار در حرم مطهر شهید گمنام دانشگاه گلستان

 

حرم مطهر شهید گمنام دانشگاه گلستان ساعت 3 بامداد روز سه شنبه 7/8/1392 در
 حالی در آتش سوخت که تمام رسانه های محلی در حال پوشش اخبار
 یازدهمین اجلاس پیر غلامان حسینی در گرگان بودند.
بنابر اعلام مسئولین دانشگاه گلستان و با استناد به گزارش سازمان آتش نشانی گرگان ،
حرم مطهر شهید گمنام دانشگاه گلستان به علت اتصالی برق دچار آتش سوزی شده است و
 این مساله در بایکوت کامل خبری و رسانه ای قرار گرفته است اما بنابر نامه ی
 اعضای کمیته ی دانشجویی استقبال از شهید گمنام و خادمین این حرم،
 آتش گرفتن یا بهتر بگوییم انفجار در حرم شهید گمنام دانشگاه گلستان
 در مرکز گرگان یک انفجار برنامه ریزی شده بوده است. این کمیته افزوده است
 با توجه به تحقیقات میدانی و موارد کشف شده
 این حادثه به صورت کاملا عمدی بوده است و
 دلایل خود مبنی بر وقوع یک جنایت و هتک حرمت را به شرح ذیل اعلام نموده است:
1-همزمانی این انفجار با آغاز اجلاس بین المللی پیرغلامان حسینی در شهر گرگان و
 همزمانی آن با نشست مدیران فرهنگی دانشگاه های منطقه سه کشور و
 در نتیجه عدم توجه رسانه ها به این حادثه

2-عدم قطع شدن فیوز برق علی رغم آن که آتش نشانی در گزارش خود
 اتصالی را دلیل آتش سوزی عنوان نموده است

3-سالم بودن تمام پروژکتورهای استفاده شده در حرم شهید علی رغم 
ادعای آتش نشانی مبنی بر اتصالی

4- عایق بودن تمام پروژکتورهای و سیم های استفاده شده در حرم شهید
5-کشف یک عدد اسپری گاز(gas spray) منفجر شده در فاصله 6 متری حرم شهید
6-کشف سه عدد کلاهک gas spray در حرم شهید گمنام که کاملا سوخته است
7- گواهی 4 تن از دانشجویان ساکن در همسایگی دانشگاه مبنی بر 
شنیدن صدای انفجار در ساعت 3 بامداد روز سه شنبه 7/8/92 در دانشگاه
8-وجود قرآن ها و مفاتیح در خارج از حرم و خارج از جایگاه تعبیه شده
 به صورت کاملا سالم
9-کشف تصاویر سوخته حضرت امام خامنه ای 28 ساعت بعد از حادثه 
در کنار حرم شهید گمنام
همچنین این کمیته در نامه خود خطاب به دکتر قربانی ریاست دانشگاه گلستان
گزارش سازمانآتش نشانی مبنی بر اتصالی در حرم شهید گمنام را به طور کامل رد نموده و
 آن را فاقد نگاه کارشناسانه قلمداد نموده است.

دانشگاه گلستان در مرکز شهر گرگان در محل قدیم دانشگاه علوم کشاورزی
 واقع شده است که باتوجه به عدم واگذاری چند ساختمان باقی مانده به
 دانشگاه گلستان کنترل امنیت و ورود و خروج این سایت دانشگاهی
 همچنان در اختیار دانشگاه علوم کشاورزی و منابع طبیعی گرگان است.
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط راحمه   | 

دومین جلسه کانون انجمن در تالار فخرالدین اسعد گرگانی

سلام به همه

خوشبختانه پس از دَدو بَدو کردنای بچه های ترانه سرا و ترانه دوستها، مجوز انجمن ترانه از اداره محترم ارشاد گرفته شد. جلسه ی افتتاحیه ش که پر شور برگزار شد هیچ ، پنجشنبه 28شهریور ماه در سالن کوچیک تالار فخرالدین، دوین جلسه ش برگزار میشه.

توی این جلسات ترانه های حاضرین نقد میشه و عزیزانی که تمایلی به نقد شدن کاراشون ندارن و فقط دوست دارن که کارهاشون شنیده شه، در پایان ترانه هاشونو میخونن.

این جلسه برای تمااااااااام ترانه سراهای استان گلستانه. یه فرصته خیلی خوب، هم برای بروبچ موسیقی و هم واسه ترانه سراها که از قِبَلش این دو گره باهم بیشتر آشنا میشن و در نتیجه آثار خوبی « انشاءالله» تولید خواهد شد.


به هوش و به گوش باشید: تاریخ برگزاری این جلسات، پنجشنبه های آخر هر ماهه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط راحمه   | 

مطالب قدیمی‌تر