X
تبلیغات
(پرانتزی هم برای من)
خدایا شکرت!

واسه تموم مهربونیهات شکر

از همه ی جسارتام روسیام

[ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 11:56 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

یازده اردی بهشت -بسیار متفاوت- مبارک
امسال حضرت زهرا(س) به اردی بهشتی ها، عنایت داشت! بسیار عنایت داشت!


برای آسمان سرگرمی ای شیرین تر از این هست

که آبی بر تنش پاشد از آبی نگاهِ تو ؟!!

[ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 3:58 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

غزل ترین شاعر

سعدی شاعری است برای تمام فصول زندگی؛ هم شور و بی تابی جوانی را فریاد می زند و هم پند و نصیحت دوران پیری را زمزمه میکند باشد که مخاطب  ذائقه اش با کدام یک همساز شود!

غزلی از غزل ترین شاعر:

چشم رضا و مرحمت بر همه باز می‌کنی

چون که به بخت ما رسد این همه ناز می‌کنی

ای که نیازموده‌ای صورت حال بی‌دلان

عشق حقیقتست اگر حمل مجاز می‌کنی

ای که نصیحتم کنی کز پی او دگر مرو

در نظر سبکتکین عیب ایاز می‌کنی

پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم

قبله اهل دل منم سهو نماز می‌کنی

دی به امید گفتمش داعی دولت توام

گفت دعا به خود بکن گر به نیاز می‌کنی

گفتم اگر لبت گزم می‌خورم و شکر مزم

گفت خوری اگر پزم قصه دراز می‌کنی

سعدی خویش خوانیم پس به جفا برانیم

سفره اگر نمی‌نهی در به چه باز می‌کنی


[ یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ] [ 5:23 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

قلب بهار می تپد!

اردی بهشت، آمدنش سبز می کند

بر شاخه های سبز درختان جوانه را



[ یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ] [ 5:8 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

حياط ما شاعر است
شكوفه ها

             قافيه هاي درختانند.

فرقي نمي كند

غزل آلو

        يا رباعي شاهتوت

تازه فهميدم

ازگيل خانه ي ما قصيده سراست.


خوش بحال خودم

كه

         درخت شدم.

[ شنبه سوم فروردین 1392 ] [ 4:52 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

لب بازکن که باد سمت تو می وزد

یک آن ِ بیکران، یک آتش از بهشت

من را کجا کشید این خطِ سرنوشت؟


تو آمدی که تا بازآفرینی ام

من جاگذاشتم خود را در آن سرشت


وقتی خدا تو را در عشق آفرید

پیشانی مرا با شعر می نوشت


ای مهربان عزیز! ای عاشقانه ریز!

ای آن ِ بیکران! ای آتشِ بهشت!


لب بازکن که باد سمت تو می وزد

یک واژه هم بس است در بیتگاه کشت

 

[ شنبه دوازدهم اسفند 1391 ] [ 9:38 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

ساخت "اِلمان گرگان" با کاغذ توسط مربیان کانون پرورشی فکری گرگان- مجتمع ویلاشهر

دهه فجر 1391


برچسب‌ها: اِلمان گرگان

[ شنبه چهاردهم بهمن 1391 ] [ 4:56 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

حَسُنت جمیعُ خِصاله

گاهی که فقط از زاویه بشر بودنت نگاهت می کنم، می گویم چگونه می شود، نه بار در روز( با معیار نماز یومیه تنها) به نام و فرستاده بودن خودت شهادت بدهی و –نعوذ بالله، نعوذ بالله- مغرور نشوی. اصلا چه چیزها را نشانت داده­ اند که فقر را برگزیده ­ای؟!

گشایش سینه تا کجا؟! موسی با تمام کلیم الله بودنش از خدا شرح صدر می خواهد اما خدا خودش مورد خطابت قرارت می دهد و می گوید: ألم نشرح لک صدرک؟!

اصلا مقایسه ات با موسی(ع) تماشایی است؛ او سراسر طلب است و نمی ستاند اما خداوند تمام خداییش را بپایت می پاشد. آنجا که موسی می گوید: « ربِّ أرنی» و خدا پاسخش می دهد: « لَن تَرانی» و آنجا که سکوتت در طلب، زبان پروردگار می شود و در معراج، عیان، خودش را نشانت می دهد.

ای بلند طبع! من را فراموش نکن!

 

 

[ سه شنبه دهم بهمن 1391 ] [ 0:39 قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

فایل صوتی شعر«اسم مرا بخوان»

[ شنبه بیست و سوم دی 1391 ] [ 8:22 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

مِدانی کَیِّه که من بی خِوَرَم از حالت؟

کُجه هستی؟ کی گرفته زیر پرو بالت؟


تو که چوب مَچِّدی بودی، چِره پس پَیدات نیس؟

چِره خو رفته دِگه اُنهَمه قیل و قالت؟!


دیگ به لَغلُو مِگه سیا، سُپایه صَلَّ الله

باز منه رِِ میگی هرسال دریغ از پارسالت؟


تو علی بیغم بودی، غصه چِکارت کرده؟!

چی شده عَینَهو کُندُس شده چشم و چالت


نِگا آدما بارام عَین تَلو سِخ مِزِنه

نکنه یکی ازم بُپُرسه از احوالت!


اِنقِذر نییامدی بنده کُلو زِده دلم

مِدانی کَیِّه که من بی خِوَرَم از حالت؟

[ دوشنبه هجدهم دی 1391 ] [ 5:28 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

فایل صوتی دوشعر «هرکجئه قَلبَمه مُچُکولم بازم توئی» و «شانه هایت که می خورد به تنم»

[ یکشنبه هفدهم دی 1391 ] [ 7:46 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

«اسم مرا بخوان ... »

اسم مرا بخوان که به خود غبطه می خورم

وقتی که از طنین لبت خوانده می شوم

پرواز می کنم، خود مهتاب می شوم

وقتی که در حریم شبت خوانده می شوم


مهتاب می شوم که تو خورشید من شوی

خورشید می شوی و مرا آب می کنی

ما بین پلک بستن و وا کردنت مرا

مانند موج مد زده بی تاب می کنی


بی تاب می کنی و من از دست می روم

از دست می روم که به دستم بیاوری

عریان شدم به حرمت یوسف که گفته است

باید لباس وسوسه را در بیاوری



عریان تری که آب خجالت کشیده است

آزادتر که باد به گردت نمی رسد

من را به این رهایی روحت گره بزن

حتی اگر به گوشه ی دردت نمی رسد


برچسب‌ها: اسم مرا بخوان که به خود غبطه می خورم عریان شدم به

[ جمعه دهم آذر 1391 ] [ 2:41 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

من پرسش سوزان حسینم یاران

عزاداریتون قبول!

مراسم سوگواری امام حسین (ع) هرشب کنار امامزاده نور خانه « باقری ها» هیئت هنرمندان.

برنامه های معمول هرشب: نقد و بررسی اشعار عاشورایی، نمایشنامه خوانی عاشورایی، پخش مستند عاشورایی و سخنرانی و مداحی.

برنامه های جنبی: برگزاری کارگاه های هنرهای تجسمی.



[ دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 ] [ 9:47 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

مییَن ِ گرگان ِ ما با حرمِت فاصله نیس
 

اِنقِذَر ردمِشن از اینجه تُمامِ زائِرا   

که یقین فِک مُکُنی مَشَد تا اینجِه آمِده

هنو تو زُبانته دعا، بگوشش مِرِسه    

-جانِشِه بِشَم- چقد سریع آقا جُواب مِده

سینه سو وختی که افتو توئه نلبندانه   

مُپاشه نورِشه رو پیکرِ  مچِّد جامه(جامع)

اِنقِذر بوی خراسان رِ میاره با خودش   

که ازین عطرشه که هرجا مِره خوش نامه

مُمانم پس چِرِه دیربِدیر من اونجه مِرِسم؟!   

مییَن ِ گرگان ِ ما با حرمِت فاصله نیس

گُنا از سرتاپا ما هَی داره پلغان مِزِنه           

نه،... یکی جلو زُبانمه گرفته مِگه هیس!

تو حرم خودم رِ می وینم که جیجو مِزِنم    

دَجِه بَجه مُکُنم، شاب مِزِنم با ذوق و شوق

روبرو پنجره فولادتو چُندُلَک زِدَم                 

باز یَقَن شفا دادی اینجه شده شُلَغ پُلُغ

-جانِته بشم- که ابر عَین تو بخشش نِداره   

اون با گریه مِده، تو مِئرِته(مهر) با خنده مِدی

من مِترسم بیام اینجِه و برم بعد بیوینم           

اِنقِذَر دلم سیا بوده منه رِ ندیدی

زیرِ گنبذِ طلا پابرنه ایس مُکُنم                 

که مِگن کوشا رِ دربیارین اینجه بِئتَره

چشممه مِبندم عیزِناله هارِ مشنوم                 

دلا خونه، سینه ها از غم و غصه لپّره

چره همچین شدم از غصه دارم حرف مِزِنم؟       

هرکی که آقا نگاش کرده دِگه بی درده

تو دلش عاروسیه، چکّه بروشا مُکُنه                  

مگه اینجا مِشه دسّ خالی کسی برگرده؟!

 

اِنقِذَر: اینقدر. یقین: یقینا. مَشَد: مشهد. سینه سو: آغاز صبح. وختی: وقتی. افتو: آفتاب. نلبندانه: نعلبندان. مُپاشه: می پاشد. مچِّد جامه: مسجد جامع. مُمانم: تعجب می­کنم. اونجه: اونجا. مییَن: میان. گُنا: گناه. پلغان مِزِنه: فوران کردن. جیجو مِزِنم: دورزدن. شاب مِزِنم: قدم زدن. چُندُلَک: چمپاتمه، نوعی نشستن. شُلَغ پُلُغ: شلوغ. ایس مُکُنم: ایستادن. کوشا: کفش ها. بِئتَره: بهتره. عیزِناله: عجزوناله. لپّره: لبریز. چکّه بروشا: یکریز دست زدن.

 

 

[ دوشنبه پانزدهم آبان 1391 ] [ 11:6 قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

هشتم آبان. ایستگاه پرواز


علاقمندی به شعر از دوران ابتدایی ، جایگاه خودش را در دلم پیداکرده بود، از همان زمان کودکی که شعر بی وزن و قافیه می گفتم و با ذوق و بدون خجالت برای بقیه می خواندم و بقیه هم تشویقم می کردند(البته گمان نکنم شعرم را تشویق می کردند شاید تشویق برای اعتماد به نفسم بود) تا دوران دبیرستان؛ از همان سال اولش که دوباره  شعر به سراغم  آمد و به سفارش یکی از همکلاسیهایم رفتم و در جلسات شعر تالارفخرالدین شرکت کردم که یک غزل خواندم و خیلی  هم تشویقم کردند. البته کار،کار قوی ای نبود قاعدتا؛ اما احتمالا چون کوچکترین عضو آنجا بودم تشویق شدم. در هرصورت دلیلش هرچه باشد، علاقمندی ام را به شعر گفتن و خواندن بیشتر کرد. اما هنوز در جریان مباحث نقد نبودم و احتمالا اگر توصیه ای هم برای بهتر شدن شعرهایم می شنیدند ، خیلی در بند گوش دادن به آنها نبودم و شعرهای دیگران را هم گوش نمی کردم. بیشتر به فکر این بودم که  برای هفته بعد شعری جدید بگویم. تا اینکه دوم دبیرستان بودم که با دیدن کتاب « گلها همه آفتابگردانند» در یکی از کتابفروشی ها جذب آن شدم و آن را خریدم. با اسم قیصر و شعرهایش در حد شعرهایی که  توی کتاب فارسی مان بود آشنا بودم، اما این کتاب یک چیز دیگر بود. از اسم کتاب گرفته تا شعر پشت کتاب. خیلی شیفته اش شده بودم. تازه آن موقع فهمیدم که شعر یعنی چه! چطور می شود بی تکلف، ساده حرف زد. علاقه مندی به این کتاب، آرزوی ای را در دلم می پروراند و آن قبولی در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران بود؛ چون شنیده بودم که دکتر قیصر استاد آنجاست. کتاب « گزینه اشعار قیصر امین پور» که عیدی ِ یار غارم مینا در سال پیش دانشگاهی  بود، من را برای تحقق این آرزو بیشتر تشویق می کرد. تا اینکه سال 84 کنکور را دادیم. اما دانشگاه تهران قبول نشدم و رفتم دانشگاه فردوسی. دورادور از طریق دوستان جویای کلاس های دکتر قیصر می شدم و شعرهایم را به دستشان می رساندم تا از نظریاتشان بهره مند شوم.  تا اینکه سال بعدش به علت بیماری دانشگاه نمی آمدند و سال بعدترش هم  که زمینه پروازش آماده شد. هشتم آبان بود. سه شنبه هشتم آبان بود. به قول شاعر خوش ذوق « سه شنبه هشتم آبان دورغ است».

مضامین زیادی را از تنفس صبح تا دستور زبان عشق تجربه کردند؛ اما آروزی پرواز در همه مجموعه هایش همیشگی بود.

.........

دوران کارشناسی در مشهد تمام شد و وارد مقطع جدید در دانشگاه گلستان شدم. اطلاعات ادبی به واسطه دانشگاه و جلسات شعر کم کم زیاد می شد و علاقمندی به اشعار قیصر همچنان سرجایش بود. تا اینکه موضوع پایان نامه هم « تحلیل ساختار و محتوای شعر قیصر امین پور» شد. کار سترگی است که طی کردنش نیازمند دعای خیرشماست.

 و اینچنین زندگی ادبی ام با شعر قیصر عجین شد.

برای شادی روح این شاعرِ پرنده آرامش را خواستارم!

 

از رفتنت دهان همه باز...

انگار گفته بودند:

              پرواز!

            پر  واز! (دستور زبان عشق)

[ یکشنبه هفتم آبان 1391 ] [ 8:15 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

بابا بگو و وعده ی باباتو باور کن

دستای کوچیکتو تو دستام که می­ گیرم

می بینم این دنیا هنوزم دوستم داره

با خنده هات از خستگی هام پرت می شم تا

بازم همون دستات بیاد غم هامو برداره

من پشتتم بابا! نترس از لولوهای شب

قربون قدت! اون قدم هاتو بلندتر کن

آینده تو از زیر ِ سنگم باشه می سازم

بابا بگو و وعده ی باباتو باور کن

بابا بگو پروانه ها دورت رو می گیرن

اونقد لطیفه این صدا که بوی گل داره

تو حرف هاتو ساده هجّی کن عزیز من!

از بس که پاکه سادگیش چشمامو می باره

از توی چشمات جای پاهای خدا پیداس

من شک ندارم بی نهایت دوستت داره

پاشو گلم! دستِ خدا تو دستته حالا

بی واسطه دستش رو تو دسِّ تو می ذاره


[ دوشنبه یکم آبان 1391 ] [ 3:20 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

معاشران گره از زلف یار باز کنید
 

بزرگداشت مقام خواجه عشق و خرد

 

                                        حافظ شیرازی

 

زمان: بعدازظهر روز چهارشنبه، نوزدهم مهر نود و یک، ساعت شش و نیم تا هشت و نیم

مکان: گرگان، روبروی پارک شهر، سالن آفرینش(فرهنگیان)

 

[ سه شنبه هجدهم مهر 1391 ] [ 7:38 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

 

بهانه و موضوع برای نوشتن کم نبود، تولد حضرت معصومه، روز شعرو ادب، بازگشایی مدارس و یادآوری اولین روزهای مدرسه و مهم تر از همه تولد امام رضا(ع).

 

چهار سالی که مشهد بودم، هر شب جمعه، و ماه رمضان­ ها، هرشبش بین ساعت یک تا سه نیمه شب حرم می رفتیم. حالا که چشم هایم را می بندم و می بینم، سالی یک بار هم به زور مرا می طلبد، دلم می گیرد و آخرش به بغض ختم می­شود. گاهی می شود که اینقدر از نرفتن هایم ناامید می شوم که تنها به آرزوی دیدنش  در خواب هم اکتفا می کنم.

پرسش هایم کم نیست؛ پرسش های همیشگی ای که در اینطور مواقع ممکن است ذهن هرکسی را مشغول کند: حتما اوضاعت خیلی خراب است که دعوت نمی شوی؛ از چند سال پیش تا حالا حتما گناه هایت به ثواب هایت چربیده است؛ شاید هنوز دلت آنقدر نشکسته است که نگاهت کند؛ و و و  و خیلی و های دیگر.

این جمله را زیاد شنیده ام که لذتی که در بُعد است، در قرب نیست! این حرف ها را قبول دارم؛ چون لذت این تشنگی را که گاهی به له له می کشاندم چشیده ام، اما آن روزها را در همان روزها دوست داشتم و لذتش را در همان روزها حس می کردم. هرچند اگر شاید در آن چهارسال ده بار را شبیه زائران تشنه به حرم رفته باشم و باقی ِ روزها بی اشک و آه می گذشت؛ اما از لذتم کم نمی کرد، حرم را دوست داشتم. وقتی برمی گشتیم هنگام سلام آخر می گفتم: « به امید دیدار!» و وقتی چشم روی هم می گذاشتم و پنجشنبه بعدی می آمد، دلم به استمرار آمدنم محکم تر می شد. فکرش را هم نمی کردم یک روز از سرِ دلتنگی اینها را بنویسم. یک شب از شبها که سال سوم کارشناسی ام بود، یکی از دوستان برای کار فارغ التحصیلی اش به مشهد آمده بود و آن شب را با ما به حرم آمد؛ خیلی توی گوشم خواند که قدر این یکسال باقی مانده را بدان. حرفش را فهمیدم، اما درک نکردم؛ لمس نکردم؛ گفتم: من هیچ وقت از اینجا دور نمی شوم. خندید: آن لحظه نفهمیدم که خنده اش تلخ بود یا شیرین. اما الآن به شکل تلخ برایم تداعی شده است.

 

شعری قدیمی که در پست پیش تر، در تاریخ شانزده اسفند هشتادو هشت نیز آمده است:

 

اين جاده ها عجيب مرا سخت مي كشد

وقتي لبم سكوت تورا سخت مي چشد

 

آغوش واكن وتن من را حصار باش

اي سايه سار خستگي ام را قرار باش

 

حس مي كنم صداي تو را بي« درخت و طور»

صيدم بكن پناه دهم در درون تور

 

سوسو كنان خيال تو خورشيد مي شود

غم پشت خنده هاي تو تبعيد مي شود

 

هي هي كنان شبان به خيال تو آمده است

اين باد هم به هيئت بال تو آمده است

 

اين باد هي مي آيد و هي زود مي رود

گاهي خدا مي آيد ونمرود مي رود

 

«كفشي» نداشتم كه درآرم به احترام

لنگان،دوان رسيده ام،آقاي من سلام!

 

[ سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 ] [ 10:26 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

هرکجئه قَلبَمه مُچُکولم بازم توئی
 سلام

مثنوی سروده شده، عاشقانه ایست که گرگان را قدم می زند و می بارد!

 

نِمِشه دل بکِنی ازین همه خاطره­ ها

خودِتِ جابیدی و دربیجی از پنجره­ ها

مثل اَفتوئه خیالت، همه جا رِ نور مِده

عصارِ میگیره و دو تا نگا به کور مِده

چِکّه­ های اشکِ من، عشقِ تو رِ رو مُکُنه

زُبانم قلفه، نگامه داره حاشو مُکُنه

دلِ ما زخم و زِله بازم نگا نُمُکنی

تو که تانستی خودت رِ تو دلم جابُکُنی

دل ما تنگ­تر از چشم بیلیش و ترکُمان

کُجه رامِفتی بی­ پاشنه! شبِ رِ اینجه بُمان

خواب نییامد و دِگه الان ساعت نصف شوئه

فکرِ ما تو ملّه­ تان همیشه کارش جیجوئه

کُجه انداخته از اول نافِ ما رِ مارِ ما؟

دکاره علوگرفتن شده از تو کار ما!

پییَرم مِرفت پامنبرِ حاج­ آقا میبدی

مِگه ما جُوانیاما چی بودیم، تو چی شدی!

نِمِتانم بُمانم تو خانه؛ بیرون مِزِنم

عَین رامین مِشم و به سیمِ مجنون مِزِنم

ملّه­ ملّه رامِرم یادِ تو رِ پُر مُکُنم

کوچه رِ گز مُکُنم خیابانِ دُر مُکُنم

دِگه دل حرفِ حدیثِ عقلِ گوش نُمُکنه

نکنه یقین دلش گیره تو این قَلِه کُنه

رامِ کج کردم ازین طِرف سمت مَخچه گِران

آسُمان قُرُمبه شد، یَکدفه راگرفت باران

ملّه­ ملّه رامِرم یادِ تو رِ پُر مُکُنم

کوچه رِ گز مُکُنم خیابانِ دُر مُکُنم

یادمه یَکدفه وضع جیبِ ما بود آس و پاس

تو ازین جیگرکی دوسیخ سیا دلت مُخواس

الانه پُره جیبم چِره صدانُمُکنی؟

کی رِ رَج کردی دِگه ما رِ نگانُمُکنی؟

دگه چی خُبه نمِدانم و چیا دِگه بد

شاپ زِدم ازین طِرف دورِ ورِ سبزه مشد

دِگه قاطی شده خیسی باران با چشمِ ما

یکی هَی ندا مِده طِرفِ سرچشمه بیا

هرکجئه قَلبَمه مُچُکولم بازم توئی

این ورش تو، اون طِرف­ترِ دلم بازم توئی

ملّه ملّه رامِرم یادِ تو رِ پُر مُکُنم

کوچه رِ گز مُکُنم خیابان دُر مُکُنم


جابیدی: پنهان کنی / دربیجی: فرارکنی / اَفتو: آفتاب / قلفه : قفله / حاشو: حاشا / کُجه: کجا /  رامِفتی: راه میافتی/ بی پاشنه: آدم دردری/ نصف شو: نصف شب/ ملّه : محله/جیجو: پرسه زدن/ مار: مادر/ پییَر: پدر/ قله کنه: قلعه کهنه؛ نام قدیم گرگانجدید/ آسُمان قُرُمبه: رعدو برق/ راگرفت: شروع به باریدن کرد / رَج کردی:انتخاب کردی/ شاپ زِدم: قدم زدم/ سبزه مَشَد: سبزه مشهد/ مُچُِکولم: جست و جو می کنم

 

[ یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 ] [ 1:10 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

سلام
 

 

آب دریا را اگر نتوان چشید   هم به قدرش تشنگی باید کشید

تشنگی حرکتم می­دهد، هلم می­دهد ولی پرتم نمی­کند.

 

چهارپاره­ی جدیدم را بخوانید:

 

 

شانه هایت که می خورد به تنم         مثل البرز می شود بدنم

تو همانی که غصه می لرزد            برسد تا به گرد پیرهنم

 

تو همانی که وعده می دادم         به خودم ای رسول مهرآور

جبرئیلانه عشق آوردی              آیه ای جز تو نیست محکم تر

 

شأن تو شأأأ... هیس! یک راز است      از حروف مقطعه شاید

درک انسان هنوز پایین است           تو بگو از نباید و باید

 

عشق من آسمانی اصلا نیست     گرچه گاهی نگاهِ او آبی است

آسمان! آبی ات چه مصنوعیست    تازه فهمیده­ام که قلّابی است

 

آبی از رنگ­های محبوب است       ناخودآگاه می­روی سمتش

مثل این بیت های شوریده          که به پرواز می­کشد ربطش

 

از کجا آمدم؟ کجا رفتم؟           شعر یعنی همین پریشانی

در زمین عشق می­کنم اما          دلخوشم به نگاهِ عرفانی

 

 

[ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 11:42 قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند

صبحانه را کامل نخورده باشی حرکت راحت­تر است. این را هر کوهنوردی می­داند. بعد از حدود دو ساعت راه رفتن در کنار  چشمه می­نشینیم و بساط چای و صبحانه را به راه می کنیم. یک ساعتی که از را رفتنت می گذرد، ضعف می­کنی. قبل از آنکه بگویی و یا بخواهی، از بالاترین قسمت­های  کوله­اش سیب­ها را بیرون می­آورد و تقسیم می­کند. سیب­های کوچک زردی که گونه­هایشان سرخ شده­است. نه ترش است ونه شیرین و یا هم ترش است هم شیرین؛ طعمی که باید حتما یک ساعتی پیاده رفته باشی تا مزه­اش را حس کنی.  هر پنجشنبه از نعلبندان آن­ها را می­خرد؛ هیچ وقت هم یادش نمی­رود، مثل اینکه یادش نمی­رود «بادگیر» اضافی و یا « پایار» اضافه بردارد تا نکند  کسی فراموش کرده باشد که بیاورد. به چشمه که می­رسی همه در تکاپوی جمع کردن هیزم هستند، آتش را که روبه راه می­کند، دیگر وقت چای است، «کندوک»های سیاه روی آتش غلغل می­کنند و فریاد می­زنند که حالا وقتش است، وقت خواندن شعر« چای چای...» است. هیچوقت یادش نمی­رود که نخواند. چای دودی آماده­است. مطمئن که می­شود همه چای خوردند بعد خودش چای می خورد. گروه را که دور هم می بیند ذوق می­کند برای از بین برده چشم زخمها، سمت آتش می­رود و اسفند روی آتش می­ریزد.

 صبحانه تمام شده­است و باید راه را ادامه داد. همیشه آرام می­رود و می­گوید: « ره رو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود، ره رو آن است که آهسته و پیوسته رود» مگر اینکه بخواهد راهی را جلوتر از گروه برود و وقتی از امنیت و سهولتش مطمئن شد گروه را هدایت کند. صبحانه را که خوردیم راه می­افتیم. تاچشمه­ی بعدی. بعد از کمی راه رفتن برای استراحت سرپایی در نقطه­های مرتفع می­ایستیم و می­گوید باید خودمان را تخیله کنیم، انسان نیاز به این دارد که هفته­ای یکبار فریاد بزند و خودش را از درگیری­های روزمره خالی کند. یک، دو، سه را که می­گوید گروه فریاد می­زند:  «چه زیباست طبیعت!» و بعد کوه­های دیگر صدای گروه را تکرار می­کند و طبیعت فریاد می­زند: «چه زیباست طبیعت». و دوباره راه می افتیم. کوله ات اگر سنگین باشد کمکت می­کند، هرچند اگر کوله­اش سنگین­تر از بقیه باشد. کوله­ی خاطراتش هم همیشه پر است با نود و نه درصد خاطرات طنز و بکر که تا حالا نشینیده­ای و بیشتر به دوران زنده بودن آقاجان  و آقاداداشِ خدابیامرز برمی­گردد. از آنجا که جوانی­اش را کمی با تئاتر گذرانده است، تعریف خاطراتش با اجرای آن همراه می­شود که عبوس­ترین آدم­ها هم نمی­توانند از دست روحیه ی طنزش  قسر دربروند و نخندند. شاید خیلی­ها هم باشند که  از خواب شیرین صبح جمعه­یشان  تنها برای شنیدن خاطراتش بزنند. به راه ادامه می­دهی، جلوتر می­رود تا چشمه را پیداکند، چست و چابک؛ خیلی­ها « دایی ابراهیم» را « میرزاکوچک­خان جنگلی» صدامی­زنند. آنقدر باید با کوه و جنگل عجین باشی که  آرزوی مردن در کوه را داشته باشی. فرض کن! پیاده به مشهد بروی و رفتنت شانزده روز طول بکشد، توی جاده­ خطرهای زیادی تهدیدت کند، مثل خواب­آلودگی، و یا سرعت­های زیاد ماشین­ها. اما خدا می­خواهد و صحیح و سالم به حرم می­رسی؛ شانزده روز راه می روی تا یکروز به آقا سلام بگویی. ارادت قشنگ­تر از این؟  بعد از برگشتش از مشهد، حدود یک ماه می­گذرد تا به آروزی قشنگش می­رسد. « خداحافظی با زندگی در کوه».

 

(با سپاس فراوان از لطف جناب آقای علی شربتی نویسنده­ی محترم وبلاگ تاکسی شهری به خاطر پست اخیر و قلم زیبایشان، و همه عزیزانی که در غم­مان شریک شدند.)

[ چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 ] [ 1:21 قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

اردی بهشت است؛ (بازتابی از رمان «ذاکره الجسد»(خاطرات تن)اثر احلام مستغنامی)

    عصر را زیاد خوابیدم و الان بیدارم. وسط خواندن زبان هستم که حس می کنم باید برایت بنویسم. برای تویی که هیچ جای خالی توی ذهنم نگذاشتی. راهی ندارم که به تو ختم نشود. می­دانم چیز جدیدی نیست که بخواهم بنویسم، حس جدیدی نیست که بخواهم بگویم که تو ندانی؛ ولی اردی­ بهشت است؛ خودت که می­دانی چقدر اردی­ بهشتی­ ها توی این ماه دیوانه­ اند؛ چقدر توی این ماه قلب­ هایشان بی­ اختیارتر می­زند.

نیاوردمت توی این نوشته­ ها تا کلیشه­ ات کنم. نمی­ خواهم تو را کنار معشوق­های دیگر بنشانم. طبیعی است، هر عاشقی فکرمی­کند که معشوقش از خاک و گلی دیگر است و شاید هم از نور.

حالا ای معشوق بی­مانند! حرف­هایی درون من است که هرچه بیش­تر بنویسمشان نگفته­ تر می­مانند. چیزی میان من و تو پوشیده نیست، شاید این کاغذ است که من و تو را به رمز می­کشاند.

آه! کاش اینجا بودی! باز هم از دلتنگی می­نوشتم. دو فنجان چای دارچینی هم اگر بود بد نبود. کم پیش هم چای خورده­ ایم! احساس می کنم چای، صمیمی­ترین خوردنی­ است که آدم­ها را باهم خودمانی­تر می­کند. نه اینکه غریبه ­ایم، اصلا، اما کاش چای هم بیش­تر شود تا تمام راه­ها را برای هموارتر شدن مسیرمان آماده ­کنم.

داشتم می­گفتم عزیزم؛ تو بودی و من و دفتر و چای. من می­نوشتم و تو جمله­ ی بعد من را ادامه می­دادی و بعد من... . نوشته­ ی­مان آنقدر منسجم می­شد که هیچ مصححی نمی­فهمید که قلم دو نفر است. نباید هم بفهمد. مگر ما دو نفریم؟! ببخش کلیشه شد! نمی­خواستم ولی شد دیگر؛ عاشق­ ها ناخودآگاه از مسیرهای تکراری عبور می­کنند و فکرمی­کنند که خودشان کشف کرده­ اند و اسم آن جاده را به نام خودشان می­زنند.

اردی­بهشت است. هوا ده برابر ماه­های دیگر به دماغم هجوم می­آورد، طوری که زمینم می­زنند و بعد دستم را می­گیرند و به دست تو می­سپارند.

کاش پیشم بودی!

از خدا چه پنهان! از تو هم که پنهان نیست که مبتلای همیم. دلتنگی­ها دست و پایم را سست کرده­ اند. توی سرم هم مدام داغ می­شود و تمنایت نم­ نم می­بارد.

فکر اینکه به نقطه­ ای برسیم که بفهمم مسیر را اشتباه آمده­ ایم، دیوانه­ ام می­کند. دیوانه­ ام می­کند که جبر مخیّرم کند به ندیدنت و نبودنت.

خودخواهی است که فقط از خودم بنویسم. در حالی که تو هم شب­ها را با هجوم خیال­های شیرین رسیدن­مان و توهم تلخ جدایی­مان سپری می­کنی. بین چند راهی تقدیر گیرکرده­ ای. کاروان­های زیادی است که باید ساربانی کنی! می­فهمم. گاهی خودم را جای تو می­گذارم، دوام نمی­ آورم. برمی­گردم سرجای خودم و دغدغه­ ها را محدود می­کنم.

بمیرم برایت عزیزم! سینه­ ات را بازکرده ­ای و دردها را درآن رها!

بمیرم برایت! پل­ها را باهم عبورمی­کنیم و بعد از پشت سرگذاشتن چند پل، به پل­هایی می­رسی که می­بینی برای گذشتن از آن­ها نباید با تو می­ آمدم.می­خواهی نفسی عمیق بکشی-اگر بتوانی- و بعد آرام لبخند می­زنی تا آب توی دلم تکان نخورد. می­ مانی که چه کنی. دنیا دور سرت می­چرخد و سرت گیج می­خورد؛ اما باید پل را محکم نگه­داری؛ رودخانه مواج است و نمی­توانی من را تنها بگذاری.

بمیرم برایت!

بیش­تر از این ظرفیتش را ندارم جای تو باشم.

چقدر دلم برایت تنگ است. کاش اینجا بودی! دومین خرما را می­خورم؛ برای نوشتن دردها، باید برای مهار فشارت خوردنی مناسبی کنارت بگذاری. جای چای کنار تو خوردن خالیست.

   دنیا شبیه سرسره­ ای روی دریاست که هیجان سرخوردن تو را سمت غرق شدن می­ کشاند و اگرهیجان هم نداشته ­باشی باید بی­حرکت روی سرسره بایستی، آخرهم خستگی ایستادن است که پاهایت را سست می­کند و سرمی­خوری سمت دریا، بی هیچ لذت و هیجانی.

اختیارهای بشر در همین حد بوده­ است، چه ایستایی چه حرکت، انسان­ها را به یک مسیر می­کشاند.

 

   امشب خیلی خسته بودی و زود خوابیدی، کاش آرام  خوابیده باشی! کاش فکروخیال­ ها خوابت را کشف نکرده ­باشند!

می­خواهم شب­ ها آنقدر پرهیاهو بنویسم که حواس تمام کائنات را به نوشته­ هایم جلب و از تو پرت کنم که آرام بخوابی.

[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 9:59 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

پای من را همیشه می بندد، خطِ لبخندِ گوشه ی چشمت

ساده، زیبا، نجیب می خندد، خطِ لبخندِ گوشه ی چشمت

سبز و آبی مدام درگیرند، در نگاهی که آسمان آنجاست

پلک را از اراده می بندد، خطِ لبخندِ گوشه چشمت

 

 

آنقدر چشم هایت جهان شمول است که با دو بیت، غزلی کامل سرودم.

[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 9:7 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

سلام

این روزها با کارهای نیمه تمام به روز می شم تا شاید اینطوری بتونم خودمو ملزم به تموم کردنشون بکنم.

نقدا این ترانه رو بخونین:

اونقدر درگیر توام

 اسمم فراموشم شده

از بس که گفتم عاشم

 آویزه ی گوشم شده

 

برگرد سایه ت رو ببین

مرزی نمونده بینمون

از بس که نزدیکه به من

 همقد ِ آغوشم شده

 

[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 3:50 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

...

به هر دلیلی که معولم نیست چیست و از کجا آب می خورد، دلم می خواهد نباشم. شاید دلت بخواهد من را واکاوی و بگویی من باید کمکش کنم. تو؟ تو کمکم کنی؟! خوش به حالت که فکر می کنی می توانی کمکم کنی! نه عزیزم خودت را اذیت نکن، چون من اعصابم خرد است و احساس می کنم که آگاهانه اعصابم خرد است. اصلا دلم می خواهد اعصابم خورد باشد. اصلا دلم می خواهد خورد باشم. خنده ات می گیرد؟ می گویی مگر بزرگی؟ برای تو نه. اما این روزها خیلی بزرگم. دارم می ترکم. بادکرده ام. شاید خنده ات بگیرد، اما دلم نمی خواهد حالا حالا ها روبه راه شوم. خوشی زیر دلم زده است. دلم می خواهد توی خیابان راه بروم و یک موز زیر کفشم بیاید. دلم می خواهد یک روز بارانی یک ماشین با سرعت از کنارم رد شود و گل رویم بپاشد. دلم می خواهد قبل از اجرای برنامه ای نوشته هایم را گم کنم. دلم می خواهد وقتی جوراب نو می پوشم گوشه ناخنم به آن گیرکند و پاره شود. دلم می خواهد دلم نخواهد و دلم نمی خواهد دلم بخواهد. دلم می خواهد سکه ی یک پول شوم.

دلم می خواهد اعصابم خرد باشد ولی هنوز کاملا خرد نیست.

ساده نباش! حتی فکرش را هم نکن که همه ی این ها را دلم می خواهد. تمام این جمله ها را آگاهانه نوشتم. چون خیلی اهل ریسک نیستم که چیزی را بنویسم و بعد پشیمان شوم.

من دیوانه ام این ها را نوشتم، تو چرا خواندی؟

[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 11:34 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

نگیر ازم همین یه نقطه نورو
نشون بده بزرگی و خدایی

نشون بده خودت گره گشایی

نشون بده هنوز یه جایی هستی

همین جاها، نزدیکیا نشستی

بعید می دونم اشکامو ببینی

اینجوری ساکت سرجات بشینی!

کشتی ما که تو گل غم نشست

تو که خدایی بگو ناجی ای هست

بگو هنوز جوونی و می تونی

غمو سرِ جای خودش بشونی

نگیر ازم همین یه نقطه نورو

همین جوری رها نکن یه کورو

نشون بده خودت گره گشایی

خدای مهربون بگو کجایی؟ ..........

متولد روز عرفه؛ نیمه تمام؛ تنها به این علت که تا پایان بیت سروده شده، خداوند نگاهم کرد.

[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 11:28 قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

سلام پرانتز را درچند گاه با شعرهایی نیمه تمام بروز می کنم.

نمی دونم برم یا که بمونم

نمی دونم صلاح تو کدومه

دلم می گیره از « آنِ» جدایی

می دونم کار ِ دل اونجا تمومه

 

ولی باید تموم شه قصه ی ما

شروعشم نمی دونم چرا شد؟

گره خوردیم کجای قصه اصلا؟

دلامون روبه رو همدیگه واشد

 

تو آدم خوبه ی این قصه بودی

ولی من مال ِ این قصه نبودم

نباید می رسیدم پاپرهنه

نباید عشقو اونجا می سرودم

 

چقد این روزها من سربزیرم

از این اشکایی که بی اختیارن

خدایا! کاش بارونت بباره

که چشمام زیر اون بارون ببارن

[ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 1:32 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

این وبلاگ در 10 آذر، بروز می شود با عاشقانه ای که ناتمام بود و به کمال رسیده است.

دچار مي شوم از پيش بيشتر انگار

به اين گره كه مرا باز مي كند از من

به اين حصار كه قفلش به بال مي ماند

به اين پرنده كه پرواز مي كند از من

 

خراب مي شوم انگار بيشتر هر روز

ز تاك هاي جهانم كه هوشيارانند

صداي عربده ها رعد و برق مي سازد

كه عاشقان همه آبستنان بارانند

 

بخواه تا كه ببارم برايت امشب من

كه عاشقانه ترين لحظه ي من اين آن است

كه مرگ و زندگي ام حول شعر مي چرخد

كه عاشقانه سرودن براي من جان است

 

بخواه تا كه بگويم غزل شود چشمت

پياله اي ز نگاهت بريز بر بدنم

كه شعرهاي گذشته خراب خواهد شد

و بيت بيت ِ جديدم صراحي ِ شدنم

 

شد، است، بود و گرديد عاشقت قلبم

كه اختيار ندارد كه فاعلش باشد

كه در نهاد نشسته است و حكم با عشق است

كه جان دهد به غزل يا كه قاتلش باشد


[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 1:41 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

بروز رساني وبلاگ به فرمان شعر

در شب وبلاگي امشب آقاي شبير دائمي نكته هاي خيلي خوبي راجع به وبلاگ و وبلاگ نويسي گفتند. فقط سر يه نكته اي كه گفتند نتونستم با خودم كنار بيام. ايشون گفتن بروز كردن وبلاگتون توي تاريخ مشخص باشه، تا مخاطب بدونه كه فرضا توي اين تاريخ اين وبلاگ بروز مي شه.

برگردم به خودم؛ من كي تا حالا نظم داشتم؟ حالا شايدم خودم داشته باشم، ولي كار وبلاگ من شعره، شعرم كه قانون و تاريخِ سروقت سرش نميشه. يه وقت توي هفته هر هفت شبشو شعر ميگي، يه وقت مي بيني يه غزل  1سال طول مي كشه.

البت مي تونم تعريفمو از سرِوقت بودن عوض كنم. مثلا بگم با سرودن شعري جديد، اين وبلاگ بروز خواهد شد. اين خودش يعني نظم.

اينجوري هم من در جرگه ي آدمهاي با نظم قرارمي گيرم، هم اينكه تكليف بعضي مخاطبها مشخص ميشه كه با كامنتهاشون هي تيكه ميندازن كه بروزش كن! بابا خسته شديم از بس فلان پست رو خونديم و ....(البت فلاني حتما مي دونه كه مي دونم داره شوخي مي كنه)

شعر هميشه خيلي تعريف ها رو به نفع خودش عوض مي كنه.

 

 

 

 

 

[ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 ] [ 0:24 قبل از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]

عسل عمه دنيا اومد

من شاگرد آن نوزادم

كه در مشتش « خدا» را گرفته بود

   و

با او با لبخند و نگاه حرف مي زد.

 

 

امروز عسل عمه، فاطمه ي گل دنيا اومد. ديروز تولد خاله ش بود. اما خدا روشكر امروز دنيا اومد. بچه اي كه از همون نوزادي سمت خانواده پدري گرايش داشته باشه خيلي دوست داشتنيه. آخه امروز تولد قمري منه.  باباش ميگه: واااااي يعني قراره مثل تو بشه؟!!



ساعت1و 40 دقيقه ي بعدازظهر

http://shahryari1390.blogfa.com/  (متولد ماه خدا)


[ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ] [ 1:55 بعد از ظهر ] [ راحمه شهریاری ]

[ ]